بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ

قشنگ ترین تجربه

برای پسرم علی، آهنگ خوش زندگیم

با خدا آغاز...

 

هر روز برایت از امروز می نویسم ،

در پناه خدایی که در این نزدیکیست...

 

[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ ] [ به قلم مامانــــــــی ] [ ]

...

سلام همه چیزم

امروز بارون میاد اینجا، از دیروز بارون میاد

... ولی هوای من چندروزیه که ابریه بارونی...

این هوای نوستالژیک قبل از عید باز هم به دامم انداخت...

 ای کاش می تونستم یک ساعت از افکارم دور بشم، حتی برای یک لحظه توقف کنم و به ماوراء شب ، ماوراء روز ، ماوراء مکان و ابدیت چشم بدوزم... 

هفته های من چه زود می گذره.. ساعت ها و لحظه هام  از هم سبقت میگیرن انگار ...

گاهی دلت سکوت میخواد...گاهی لبخند، گاهی تو هستی تنها و کوله ای بر دوش و باری به دوش....دلم یک دل سیر سادگی میخواد بی تکلف بی تعلق ... در این هوای سرد فقط یک  فنجان عشق دلم میخواد ...سه نفره، یکجا، باهم ... و کلبه ای بالای کوه.. رویای کودکیم ، جوانیم ....دلم میخواد ،دلم میخواد  .. آرزوکه عیب نیست بر جوانان ... چقدراز این سه نقطه ها(...) دارم اینروزها..چقدر شادم از "سه شنبه های خوب" و چقدر بیزارم از "جمعه های بد" !دلم زندگی میخواد یک زندگی عادی فقط همین ! و وقتی فراهم شد سر مستی ام همه رو شاد کنه...

خدا پیوسته حافظ و نگهدارت باد

.....................................................................

بعدا نوشتم:

جمعه ست ...بابایی امروز رفت خدا به همراش، و تنهام گذاشت در این بغض های هر لحظه ام ،در این دلتنگیهای مدام و در این آشفتگیهای دقایقم...

[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ ] [ به قلم مامانــــــــی ] [ ]

غریب آشنا...

سلام سیمای پروردگار من

پسرم این احساس الانم را نه امروز بلکه شاید هیچ وقت دیگری نتوانم آنطور که هست برایت بازگو کنم. لحظاتی شیرین آمیخته با حسی غریب ؛ از آن لحظه هایی که هر قدر هم نغمۀ غم انگیز داشته باشی،نمی توانی بی خیالش شوی... خوابم نمیبرد . 3 ساعتی می شود که شوکه ام از همان لحظه که دردی ناشناخته وجودنازنینت را فرا می گیرد و گریه های بی امانت ، دلم را به درد می اورد . یک ساعتی می شود که آرام گرفته ای در مامن همیشگیت و من شاید  اولین بار است که وقت شیردادن به چهره معصومت نگاه نمی کنم. نگاهم پیش توست فکرم اما می رود به افقهای دور دست  به "جم" میان هوای تفتیده جنوب قل قل می خورد به خواندن ناقص کامنتی از دوستی عزیز  که ذهنم را درگیر که نه قفل کرده است ...

 آواز دوست داشتنیمان در فضا پخش است "هوای گریه " دارم غرق می شوم در خود ، فرو می روم.هیچ می شوم،چون پر کاهی.تخته پاره ای می شوم بر موج. رها...رها...رها...

 بعد از قریب 15 ماه( 15 ماه همراهی با تو که دلم به مویی بند است) فرصتی گیر آورده ام که دقایقی را به خودم فکر کنم. نوشتن را فراموش کرده ام و انگشتانم حروف را و ذهنم کلمه را ... و باز بادبادکهایم رها می شود برای خودش...

  می برد به اولین روز ورودم به این وبلاگستان،بی آنکه دوستی داشته باشم. به ترسی که در اعماق درونم ریشه کرده  بود درست مثل کودکی که نیمۀ سال تحصیلی وارد مدرسه می شود.همه با هم دوستند و او غریبه.اگر کسی جواب سلامم را نداد چه؟اگر کسی لبخندم را پاسخ نداد؟اگر کسی پهلوی خودش برایم جا باز نکرد؟....چشمهایم را بستم و پریدم توی شهرِفرنگ...

 همان روزهای اول، یکی که دلش مثل آینه بود ، به من سلام کرد و برایم در پست تولد چنین نوشت" خیلی بامزه مینویسین.من که همه وبتون رو خوندم. " و خدا می داند که از همان لحظه امواج گیرایش به من رسید...

 حسی ناشناخته هر روز مرا به سمت او می کشاند تا خواننده همیشگی نوشته های نابش باشم تا آنجا که با حالتی اعتیاد آور در عرض یک روز همه مطالب وبش را خواندم آن موقع ها خواننده خاموشش بودم نمی دانم چرا .تا اینجای داستان اورا مادری عاشق تصور کردم بسیار پر انرژی و مقتدر و شوخ طبعی دلچسبی که در لا به لای نوشته هایش موج میزد تصویر ذهنم را به موجودی شاد و خونگرم نزدیکتر می کرد . و قلم مویم اینبارنقشی زد محو از بانویی بلندقامت و( از انجا که خودرا همشهریم معرفی کرده بود) سبزه رو با چشمانی درشت شبیه دخترکان اصیل پارسی همان چشمهای مهربانی که حرفها داشت برای گفتن و لبخندی که همیشه به لب داشت...

همین چند وقت پیش بود که در پاسخ کامنت پر مهرش برایش نوشتم همین روزها می آیم و در وبت تصویر ذهنیم از تو و شخصیتت را می نویسم. فقط گفته بودم کاش زمان اجازه میداد و برایش می نوشتم  تا سندی باشد بر حرفهای الانم... همان کامنتی که برایم نوشت" من چند وقته دارم به اتمام مرخصی شما فکر میکنم.حتی امروز صبح که مدرسه میرفتم تو فکر علی بودم ولی نمیخواستم با عنوان کردن و یادآوریش اذیتتون کنم."

برایم خوشاینداست که دلی کمی آنطرف تر پشت همین صفحه شیشه ای امواجم را می گیرد و برای من و پسرم می تپد و ذهن آزادش درگیر منی می شود که گاهی حجم " منیت م" آنقدر بزرگ می شود که دیگری را نمی بینم و من دانستم که تا اینجای راه را درست آمده ام...

 و باور کن که از آنروز ردپایش را در خانه مان حس می کردم. کسی که انگار می خواهد به آدم اطمینان بدهد که هر لحظه هوایت را دارد و رشته ایست میان آسمان و زمین...

و بیشتر از قبل شیفته اش می شوم وقتی  برایم می نویسد:"  اول سعی میکنم به وبهایی که بهمون لطف داشتن سر بزنم و نظر بذارم بعد نظرشون رو تایید کنم.تا اگه یه دفعه کاری پیش اومد شرمنده نشم که بهشون عرض ادب نکردم" و اینها همه درس زندگیست برای من این من خودخواه!!!

و باز هم خدایی که اینبار خودش را در ذهن دوست بسیار عزیزم، فاطمه ،(که او راخود داستانی دیگر است...) جاری می کند تا از من نام کوچکم را بپرسد و این بهانه ای شود برای یک پیوندیک جوشش...

و  من امشب به واسطه ی همین نام کوچکم، فهمیدم همان دوستی که دلش مثل آینه است ، همان دوستی که قریب 5 ماه است هربار که به اینجا می آیم محال است که به او سر نزنم ، همان دوستی که حضور همیشگیش برایم آرامش است، 2 سال پیش با من در یک مکان زیر یک سقف همکار بوده است . همان هوایی را نفس می کشیده که من.آه که جسممان چه به هم نزدیک و روحمان چه از هم دور ...و همه خاطرات مثل فیلم قدیمی دوربین های انالوگ از پیش چشمانم عبور می کند . باورت می شود ؟ خودم که باورم نمی شود چقدر دنیایمان کوچک است و چقدر خدایمان بزرگ!!!!

و امروز کامنتی که هرچند با گریه های تو ناقص خواندمش و سرعت نت گازوئیلیم به من اجازه دوباره خواندنش را نداد ، مرا می برد به آنروزها ....

به روزهایی که  چشم هایم حرفی برای گفتن نداشتند،دریغ از سلامی برای رهگذران و حتی دست نوازشی بر سر کودکی ، با همه حس مادرانگی که در خود سراغ داشتم.روزهایی که دریچۀ چشمانم سردی روحم را به نمایش می گذارند و ناتوانم از پنهان کردنشان.برای روزهایی که با تمام زیباییِ بهاری اش باز سردم است ...

 آنروزها که اینقدر در پیله تنهاییم فرو رفته ام و دایره دوستیم تنگ . آنروزها که او بی آنکه مرا بشناسد در غم بچه دار نشدن من خود را شریک می کند ودلش برای دلم غصه می خورد بی آنکه من در شادی بچه دار شدنش با او شریک باشم بی آنکه همدلش باشم....حتی همزبانش هم نبودم آنروزها ....

و حالا چقدر باورم می شود این حرف "ویسلا شیمبوریسکا" را :

"هَر دو گمان‌ دارَند که‌ حسّی‌ آنی‌
آنان‌ را به‌ یکدیگر پیوند داده‌است‌ !
این‌ گمان‌ زیباست‌ ،
اما تردید زیباتَر است‌ !
گمان‌ دارَند هَرگز چیزی‌ میانِشان‌ نبوده‌ است‌ ،
چرا که‌ یکدیگر را نمی‌شناخته‌اَند !
اما باید دید ،
عقیده‌ی‌ خیابان‌ها ،
پلکان‌ها و راه‌ روهایی‌
که‌ شاید سال‌ها پیش‌
عبورِ آن‌ دو را از کنارِ یکدیگر دیده‌اند
در این‌ باره‌ چیست‌ !
می‌خواستَم‌ از آن‌ها بپرسم‌ :
آیا به‌ یاد نمی‌آورید
روبه‌رو شُدَن‌ در دَری‌ چَرخان‌ ،
یک‌ ببخشید در ازدحام‌ِ خیابان‌ ،
یک‌ اشتباه‌ْ گرفته‌اید در گوشی‌ِ تلفن‌ را ؟
اما پاسخشان‌ را می‌دانَم‌ ،
نه‌ !
چیزی‌ را به‌ یاد نمی‌آوَرَند !
در شگفت‌ می‌مانند اگر بدانند که‌ سال‌ها بازیچه‌ی‌ تقدیر بوده‌اَند !
تقدیری‌ که‌ هنوز بَدَل‌ به‌ سَرنوشتشان‌ نشُده‌ است‌ !
تقدیری‌ که‌ آن‌ دو را به‌ هم نزدیک‌ می‌کرد ،
دورِشان‌ می‌کرد ،
سدِّ راه‌ِشان‌ می‌شُد ،
خنده‌ی‌ شیطَنَت‌ْآمیزَش‌ را فرو می‌خورد و کنار می‌رَفت‌ !
نشانه‌های‌ گُنگی‌ هَم‌ بود :
شاید سه‌ سال‌ِ پیش‌ یا سه‌شنبه‌ی‌ گُذشته‌ ،
بَرگ‌ِ درختی‌ از شانه‌ی‌ یکی‌ بَر شانه‌ی‌ دیگری‌ پرواز کرده‌ باشد !
چیزی‌ که‌ یکی‌ گُم‌ کرده‌ را دیگری‌ پیدا کرده‌ و بَرداشته‌ !
شاید توپی‌ در بوته‌های‌ کودکی‌ْ...
دست‌ گیره‌ی‌ دَرها و زنگ‌هایی‌ که‌ یکی‌ لَمس‌ کرده‌
و اندکی‌ بَعد دیگری‌ !
چمدان‌هایی‌ همسایه‌ در انبار !
شاید هَم‌ شبی‌ هَر دو یک‌ خواب‌ دیده‌ باشند ،
خوابی‌ که‌ بیدارشان‌ کرده‌ و ناپدید شُده‌ !
هَر آغاز ادامه‌ ایست‌
و کتاب‌ِ حوادث‌ همیشه‌ از نیمه‌ گُشوده‌ می‌شَوَد !"

حالا می فهمم معنی آن حس ناشناخته را . درست است ،آغاز دوستی مجازیمان ادامه ایست از دیروز و" هَر آغاز ادامه‌ ایست‌ و کتاب‌ِ حوادث‌ همیشه‌ از نیمه‌ گُشوده‌ می‌شَوَد !"....

 آری دوست من  :

تو راست می گویی همه ما اینجا خودمان هستیم ، این منم من بدون سانسور این تویی توی بدون سانسور و دیگر هیچ...

وه!که حتی از قید نامِ خودمان آزادیم.رها...از تمام صورتک هایی که هر روز بر چهره می گذاریم.وقتی می آئیم اینجا توی این شهر فرنگ،درست دمِ درش تمام صورتک هایمان را می آویزیم به گیره ای و ... منِ واقعی ام، توی واقعی ات ،باد می خورد و هوای تازه!

من اینجا هوای خودم را می نوشتم باورت می شود؟ می دانم که می دانی همه ما با لباسهای پلو خوریمان به اینجا می آییم چرا که خوب می دانیم دفتر خاطرات عزیزمان نباید با رنجهای ما ازروزگار خدشه دار شود، او که خود انسانیست که مثل همه انسانها به گفته پروردگار "ولقد خلقنا الإنسان فی كبد: مسلماً ما انسان را در رنج آفریدیم" از بدو تولد در رنج آفریده شده است.

  و اما تو دوست عزیزم تویی که نمیشناختمت!!!تویی که تازه پیدایت کرده ام برایم حقیقتی هستی محض. اینجا دیگر حقیقت و مجاز یکیست حداقل برای من که یکی بوده است .حالا دیگر سیمای حقیقی تو در خاطرم هست درست مثل همان تصویر مجازیت که در ذهن دارم : " چهره ای مهربان با لبخندی که همیشه به لب داشت وچشم هایی که حرفها داشت برای گفتن اگرچه نه به آن درشتی و نه به آن بلندی قامت ، اماهمانقدر مقتدر و آرام " اعتراف می کنم که هرگز گمان نمی کردم پشت این چهره آرا م و فرهیخته موجی از احساس نهفته است...!!!

 چه خوب که هرکدام از ما اینجا خانه ای داریم و برای روح گریزانمان لانه ای حتی اگر مجاز باشد...

 حالا دوست من، به جبران سردی هوای دل آنروزهایم، از امروز شریک آوازهای روزگارت هستم چه شاد و چه زبانم لال چه غم ...

دوست من!حضورت همواره گرمم می کرد گرمم می کند در این مدت،که پا به پایم می آمدی و...چه خوب که خانۀ شیشه ایم سبب آشنایی ام شد با تو...

  وبه شما همه دوستان مجازی اما حقیقی ام می گویم : دلم را اینجا گرو می گذارم و پنجره های خانه ام را می گشایم رو به دلهایتان ...

و تو "همایون" عزیز خط به خطِ تصنیف ات را می زی ام این اینروزها ...

" چو تخته پاره بر موج... رها ... رها... رها...من!!!"

.....................................................................

 ...و خداوند نگهبان همیشگیتان باد

چهارشنبه 19/ بهمن/1390

ساعت 4 بامداد

[ چهارشنبه 19 بهمن 1390 ] [ 4:47 ] [ به قلم مامانــــــــی ] [ ]

پسر 5 ماهه ی من

سلام من به غنچه ای که صبحدم ، به خنده باز می شود . . . .

  پسرکاکل زری من به همین سختی و همین خوشمزه گی به امید خدا 5 ماهه شد. یک ماهه دیگه هم گذشت تا باز هم شكرگزار خدايی باشم برای عمری كه به هردومون داد تا این لحظه های قشنگ و بیادموندنی رو اینجا ثبت کنم.خدایا شکرت ...

اومدم که بگم خستگی عظیم این راه رو با شوق شمارش روزهای طلایی عمر تو از تن بدر می کنم.

 اومدم بگم پسرک 5 ماهه من،

 "مادری دارد بهتر از برگ درخت و خدایی که در این نزدیکیست" و هر دو عاشقانه دوستش دارن...

 

 ماهگیت مبارک قندک عسلم

                            


لطفاادامه مطلب رااینجامشاهده کنید...
[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 7:59 ] [ به قلم مامانــــــــی ] [ ]

ماجراهای علی و ضحی

سلام ملوسک من

تازگیا به "گارد فیلد" ضحی علاقه مند شدی . این عروسک  یه گربه ی شرور ویبره موزیکاله . از اونجا که از اسباب بازیهای متحرک می ترسی تصمیم گرفتیم مرحله به مرحله با عروسک آشنات کنم که نترسی. عروسک رو که نزدیکت آوردم  غریبی که نفرمودین  هیچ، کم مونده بود به عروسک پیشنهاد ازدواج بدی!نیشخند اول خوووب سرتا پا براندازش کردی، بعد شیهه کوتاهی از سر ذوق کشیدی  و کف دستهات رو بهم زدی.زبان مدام با اشتیاق و خنده برمی گشتی و منو نگاه می کردی که آیا توهم ذوق می کنی؟ دستها و پاهاش رو ناز کردی و علامت دادی که به حالت ایستاده نگهت دارم. سبیلهاش رو می کشیدی و تند تند با زبان کره ای با هاش اختلاط می کردی .بعد هم به طرفه العینی منو به اون  فروختی نگرانو محبت اختصاصیت به منو که همانا تف تفی کردن و مثلا بوسیدن از این سر گوشه تااون سر گوش،  نثار عروسک کرد بعد دیدم که کار داره به جای باریک می کشه... عروسک رو به جای امنی فرستادم.چشمک

ضحی یه عروسک پسربچه ی بزرگ موزیکال داره که خودش اسمشو گذاشته"دودی" تازگیا تو رو هم از "داوداوشییییی" با "دودی" صدا میکنه . وقتایی که نا آرومی عروسکشو واست میاره تا آرومت کنه.

ضحی رو اندازه تو دوست دارم بی اینکه بخوام ذره ای اغراق کنم. ضحایی که مهربونی برجسته ترین صفت اونه . که باشعوره، وقتی مامانش از سر کار برمی گرده و بسیار دلتنگه، صبر می کنه تا غبار راه از تنش  شسته بشه و  اونوقت خودش رو توی  آغوش مامانش  می اندازه ، بهانه نمی گیره هر چند که می دونم بهش  سخت می گذره، کنار درب حمام می ایسته و مدام از خوشحالی می خنده و شادی می کنه  تا مامانش دست و روشو بشوره ، ضحایی که قدردانه و اگه هر کار کوچیکی براش انجام بدیم  که خوشحالش کنه، مدام ما رومی بوسه و خوشحالیش روبه ما نشون میده . با اینکه فقط 1 سال  از تو بزرگتره ،بسیار باهوشه وهمه حرکاتش از سنش پیشتاز. همه دوستش دارن. این معصومیت پرنده وارش رودوست دارم. دلم می خواد پاکی و شفافیت درونش همواره حفظ بشه ،بمونه هر آنچه که هست، که با وجود چنین انسانهایی دنیای ما زیباتر خواهد بود.

ضحی هرچقدر که از کلاه بدش میاد عاشق این روسریه مامان جونه فداش بشم الهییییییییییی خوششششگلم

[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 0:04 ] [ به قلم مامانــــــــی ] [ ]

زلال دوست...

"H.M" نوزده ساله ی عزیزکه با وجودنام بسیار بسیار زیبایت بنا به دلایلی نخواستی که نام عزیزت  اینجا برده شود. آمدم که بگویم  چقدر خوشحالم از بودنت. تو که دلت  مثل آینه است . از همان روزی که برایم کامنت خصوصی گذاشتی  وگفتی که دلت از رنج انار بدرد امده و احوالش را از من جویا شدی  .از همان روزی که به من سلام کردی و دست دوستی دراز کردی ،دستم را به گرمی فشردی  مهرت به دلم نشست و دوستیمان آغازیدن گرفت  با  اینکه هرگز ندیده بودمت حتی در رویا یی پاک . خوشحالم که در این شهرفرنگ دوستانی دارم چون تو "بهتر از برگ درخت" ویقین دارم که حریر مهر مادریت از من نرمتر و لطیفتر خواهد بود.

چقدر مرا شگفت زده کردی وقتی ایمیل سرشار از محبتت را خواندم و دیدم عشقی را که با همه وجود نثار من و فرزندم کردی . چطور جبران کنم زحمتی را که کشیده ای  برای درست کردن این کیک قشنگ و این کارت پستال زیبا به مناسبت تولد 5 ماهگی پسرم قبل از اینکه 5 ماهش تمام شود ،چطور می تونم این لطفت را جبران کنم؟ آرزو می کنم طبق قولی که دادی زودتر به جمع ما بپیوندی و بخوانم خاطرات قشنگ  خودت و فرزند عزیزت را...

دوست عزیزم من و پسرم از همینجا  از تو صمیمانه تشکرمی کنیم وبهترینها را برایت آرزو می کنم. می دانم که پرستوها را می شناسی ولی خوب می دانی که پرستوها کوچ کرده اند اما من و علی  برایت بوسه ای می فرستیم وبه  دست باد می سپاریمش امید که پیام رسان خوبی باشد و بر گونه های قشنگت بنشاند...

.....جان دوستت دارم با اینکه هرگز ندیده امت (بانوی من ،پرکردن این نقطه چین با تو)

[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 16:54 ] [ به قلم مامانــــــــی ] [ ]

نذری

سلام پسرک شیرینم

دیروز یکشنبه ٢ دی ماه مصادف بود با رحلت پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمد(ص) و همچنین وفات امام حسن مجتبی (ع).

هرسال خونه باباجونی ها اینروزرو نذری دارن. این نذر برای سلامتی افراد خانواده ست و تا امسال به لطف و یاری خدا ادا شده. نذری باباجون( بابای بابایی)  قیمه و نذری باباجون(بابای مامانی) هر سال شله زرد. ان شالله که خدا قبول کنه...صبح بر خلاف همیشه که سحر خیز بودی ، ساعت ١٠ از خواب بیدار شدی تا حاضرت کردم که بریم خونه باباجون(بابای بابایی) شد ساعت حدود  ١١ .به اتفاق مامان جون و باباجون و دایی احمد راهی شدیم . خیلی دوست داشتم موقع پخت اونجا حضور داشته باشم ولی حیف دیر رسیدیم. ساعت ١٢ نذری رو پخش کردن. خدا رو شکر همه چیز خوب بود. ساعت  ١:٣٠ بعداز ظهر اومدیم سمت خونه بابا جون اینا. خونه که رسیدیم خوابت برد و تا موقع پخش شله زرد  بیدار نشدی .

پارسال این موقع ها شما مهمان دلم بودی .بعد از اولین سونو رهسپار آبادان شدم .دو سه روز اول حالم بد نبود ولی به علت آلودگی هوا به قدری حالم بد شد که دکتر به مدت ٤ ماه بهم استراحت مطلق داد.  پرونده پزشکیم رو تحویل آموزش و پرورش دادم و خدارو شکر  موافقت شد با مرخصیم . ١٢ بهمن پرواز داشتم برای شیراز .

 ١٣ بهمن پارسال  در یه همچین روزی همون موفع ها که ویار شدید داشتم و اصلا نمی تونستم خونه بمونم چه برسه کنار دیگ بایستم  و هم بزنم ،وقتی که  صدای قلب نازنینت رو هنوزبه وضوح نشنیده بودم، از ته دلم خدارو صدا زدم با همه وجود ازش خواستم :خدایا سایه من و پدرش را روی سرش حفظ کن تا فقط و فقط با خودمون بزرگ بشه. خدایا ما روتا به ثمر رسیدنش زنده، سالم و توانا نگهدار. خدایا، بچه ام  رودر پناه خود نگهدار و هرگز منو با اون آزمایش نکن...

چقدر از اینروز من انرژی مثبت گرفتم چقدر آرامش. همه استرس هام جاشو به آرامشی داد وصف نشدنی و من بار دیگه معجزه خدارو دیدم . خدایی که الان بیشتر دوستش داشتم و بیشتر می فهمیدمش. از اینکه با هاش همکارم در آفرینش یک زندگی ، به خودم می بالیدم!.بچه دار شدن تولدی دوباره است در ایمان به وجود خدا و من خدا رو در تو پیدا کردم نازدلم...

 محصل 

   امسال اما  من در سایه سار آرامش نشسته ام و به بازی های ساده این نهال کوچکم  با عشق و اشتیاق نگاه می کنم ،به تو به جهانی که تو به شیوه خودت داری کشفش می کنی پسرکم.

خدایا پسرم را در مسیر درست هدایت بفرما و مرا یاری کن تا این بذر سالم را به دور از هیاهو شکوفا سازم.کمکم کن پسرم را  آن چنان که تو به ما بخشیدیش، برای تو تربیتش کنیم.  جز تو فریاد رسی نمی خواهم حتی اگر باشد.  

  

    خدای مهربان نگهدار و حافظ تمام بچه های دنیا باشد.

[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 23:03 ] [ به قلم مامانــــــــی ] [ ]

دست مهربان خدا بر سرت نازدلم...

سلام پسرم سلام زندگی

دلم گرفته پسرم ..می دانم که زیادسخن گفتن از سختی ها وناملایمات زندگی  آدمی را به ذلت می کشاند ،اینها را می نویسم که بعدها که این مطلب را می خوانی بدانی که تا چه اندازه غم این چندروزم بزرگ بوده است و به قول سهراب  "کسی شبیخون حجم غم مرا پیش بینی نمی کرد"...

زندگی همیشه شیرین نیست ، همیشه زیبا نیست پسرم. لحظه های سخت هم زیاد دارد سخت  سخت...دلم بدرد می آید ازاین صحنه های ناخوشایند زندگی که گاهی وقتها اینقدر بی رحم است  که  در ذهن جا نمیشود که هروقت دلش بخواهد محاسبات مارا دیوانه وار به هم می ریزد بی اینکه حجم این دیوانگی بی حد و حسابش را بسنجد ...

دلم گرفته بود این چندروز ،امروز اما کمی آرامم....

هنوزهم چشمایم می سوزد از اشک ،دلم می سوزد از درد . خیسی چشمهایم هم ولی آرامم نمیکند ، هیچ چیز آرامم نمیکندحتی نوشتن ...تنها هق هق گریه هایم می توانداندکی تسکینم دهد...چقدر دلم می خواهد اندوهم را با کسی قسمت کنم ...

جمعه 30 دی ماه مث همیشه با اشتیاق می آیم به وب شیما  (نفس جان) تا  آخرین وضعیت اناررا جویا شوم ..چه می بینم خدااا... ناباورانه خبر پروازش را.... دارم خفه میشوم دلم آتش میگیرد ،از جا کنده می شود...دارم می میرم از اندوه با اینکه هرگز ندیده امش از نزدیک....

 به مادری فکر می کنم که ،  مایه گذاشته از جانش ،از خون و گوشت و جان خودش فرزندی را به این دنیا آورده از شیره جانش به او نوشانده و مایه گذاشته از وقت و انرژی و جوانی خودش  برای بزرگ شدن و بالندگی اش و پرورشش اش ، زیر چتری از نوازش و عشق بزرگش کرده، اشک ها  و لبخندایش رادیده و به امید آینده ای روشن به انتظار نشسته اما...اما  هنوز از زیبایی های کودکانه وگرمی و زلالی نگاهش سیراب نشده بایداین معصومیت ناب و کودکانه رابرای همیشه  بسپاردش به دل سرد خاک..... وااای وااااااااااای خدای من هرگز مباد روزی که چشمهای روشن مادری از غم  از دست دادن فرزندش به اشک بنشیند.می دانم این سرنوشت انار بوده و مادرش که باید همه ی عمر غم دوری عزیزش را تحمل کند عروسکهایش را در بغل بگیرد و سراغ بویش را از آنها بگیرد.دویدن های کودکانه اش را به ذهن بسپارد اشک بریزدو اشک بریزد اگر آرام شود اگر آرام شود....می دانم که می داند این سرنوشتیست که در آنسوی این سقف لاجورد برایش رقم خورده است و هیچکس را یارای مقابله با آن نیست....

انار نازنینم تو پرگشودی رهاتر از پرواز ...من  اما هیچ چیزی را سراغ ندارم  که تسلی بخش دل پدرو مادرت باشد جز یاد خدا که فریاد رسی جز او نیست .

"بسم الله الرحمن الرحيم

وَالْعَصْرِ (١) إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ (٢) إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (٣)"

خوب می دانم که آتش عشقت در دلشان تا ابد زبانه خواهد کشید .امید که از خاکستر این عشق ققنوسی دیگر متولد شود ...

 خدایا دل این عزیزان داغدار را به مهر جاودان خود آرام کن .بار الهی  اینان را به دستان توانایت می سپارم ،یاریشان کن تا از زیر خم این بار غم بتوانند قامت راست کنند .خدایابه آنها به اندازه بار غمشان صبر و شادی عنایت کن و فرزندانشان را در دامان پر مهرت مستور بدار ..آمــــــــــــین

انار بهشتی ام؛

امروز که خزیده ام توی سایه .توی بخشِ خاکستریِ زندگی، آنجا که هیچ نوری نمی تابد. گاهی که ته می کشم ....به تو فکر می کنم و این لالایی غمناک را برایت زمزمه می کنم:

"دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر

 این تویی در آن طرف پشت میله ها رها

این منم در این طرف پشت میله ها اسیر

دست خسته مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر

خسته ام از این کویر..."

 اما  نگاه معصومانه ات را که می بینم که  زلال است زلال چون آب ......یادم می آید که زندگی هنوز در جریان است. با تو خداحافظی می کنم با یادت اما نه....

من هنوز زنده ام و گیاهک سبز زندگیم  تازه می خواهد به بار بنشیند...خودم را پیوند می دهم به نور به رنگ....دلم می خواهد این آیه قدرتمند را  در صورت پسرم و همه  کودکان دنیا که فرزندان من اند بخوانم و فوت کنم:

"وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ "

و به پسرم می گویم:

 فراموش مکن؛

"آدميان به لبخندی كه بر لب می نشانند،

به احساس خوبی كه برجا می گذارند و

به دردی كه از يكديگر می كاهند می ارزند"

 

[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 0:18 ] [ به قلم مامانــــــــی ] [ ]

برای انار...رهاتر از پرواز

انار نازنینم انار قشنگم انار معصومم انار بهشتی ام 

 اندوهم در غم از دست  رفتنت در واژه نمی گنجد....رفتنت هیچ در باورم نمی نشیند ..."مرگ پايان کبوتر نیست" دخترم! مرگ پایان قصه ی تو نيست ...خانه ی دلمان تا همیشه پر است از عطر حضورت یاس قشنگم ...

................................................................

 سلام اي غروب غريبانه دل
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن
سلام اي غم لحظه هاي جدايي
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي قصه عاشقانه
خداحافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه

خداحافظ اي همنشين هميشه
خداحافظ اي داغ بر دل نشسته
تو تنها نمي ماني اي مانده بي من
تو را مي سپارم به دلهاي خسته

تو را مي سپارم به ميناي مهتاب
تو را مي سپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم اگر شب شكسته
تو را مي سپارم به روياي فردا

به شب مي سپارم تو را تا نسوزد
به دل مي سپارم تو را تا نميرد
اگر چشمه واژه از غم نخشكد
اگر روزگار اين صدا را نگيرد

خداحافظ اي برگ و بار دل من
خداحافظ اي سايه سار هميشه
اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم
خداحافظ اي نوبهار هميشه

.................................................................

به کجا چنین شتابان؟

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را


..................................

حالم خیلی  بده داغونم خدااااااااااااااااااااااااا

..........................

پ.ن. خدا یا خودت به فریاد دل پدر و مادش برس خیلی سخته خدایا، خیییییییییییییلی ...خدایا دلشون رو آروم کن به مهر جاودان خودت. خدایا بهشون به اندازه بار غمشون صبر بده صبر صبر.....

[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 0:44 ] [ به قلم مامانــــــــی ] [ ]