با خدا آغاز...

هر روز برایت از امروز می نویسم ،
در پناه خدایی که در این نزدیکیست...
![]() |
|
![]() |
برای پسرم علی، آهنگ خوش زندگیم

هر روز برایت از امروز می نویسم ،
در پناه خدایی که در این نزدیکیست...
...
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و كبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صبحهای زود
❤**❤
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
❤**❤
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه كوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم كتاب
در دیار نیلگون خواب
.
.
.
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در كنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
❤**❤
در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و كبود
نغمه های ناشنیده ساز می كنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می كنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
❤**❤
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می كند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میكنم
❤بهترین ِ بهترینِ ِمن...❤
فریدون مشیری
پرتب و تابتر از همیشه به استقبال محرم می روم...
جمعه 11 آذرماه مصادف با 6 محرم 1433 ساعت 7:30 صبح
شاه چراغ محل برگزاری همایش شیرخوارگان حسینی:
دست هر کودک شهر پرچم سبزی است که نام حسین (ع) بر آن حک شده است به یاد مظلومیت کاروان امام حسین؛


و اما من ...در رثای طفل رباب چه دارم که بگویم اصلا چه میشود گفت چه تسلیتی میشود داد به پدری که جنسش از نوراست که وقتی فرشته اش در دستانش پرپرمیشود در اوج غم، فقط خون پرنده کوچکش را به آسمان می پاشد و به مادری که عطش لبهای تشنه علی اصغرش را و پیکر سردغرق به خونش را در کنار هم میبیندو تاب می آورد و دم نمیزند و ارام و بی صدا اشک می ریزد ضجه نمی زند ناله نمی کند... رباب جان جز خدای توکسی چه میداند که آن لحظه ها چه برتو گذشته است کسی چه می داند...داغ اصغرت تا ابد تازه است و هیچ چیز نمی تواند تسلی بخش دلت باشد ما تا ابد شرمسارتوییم که حتی لایق آن هم نیستیم که خود را در ماتم عظیمی که بر تو رفته است شریک بدانیم...
............................
دیر رسیده ایم و "مارا به حرم راه ندادند" بیرون از حرم مملو از جمعیتیست که خدا درآن موج می زند و
مر ا بی اختیار به یاد آن بخش از كتاب" روی ماه خداوند را ببوس" می ا ندازد:
دراین کتاب(که خواندش را در وقت بی حوصلگی به هیچکس پیشنهاد نمی کنم)
آخرش یونس به خدا می رسد، خیلی ساده اما شدیدا تامل برانگیز و زیبا. یكی از دوستانش (علیرضا) خیلی به او كمك میكند، در پایان داستان برایش می نویسد:
"وقتی خداوند در معصومیت كودكان مثل برف زمستانی می درخشد تو كجایی یونس؟ واقعا تو كجایی؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگرِِ هستی ،مثل معصومیت كودكی ،خودش را اینگونه آشكار نكرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در كودكان، پر از هراس می شوم و دلم شروع به تپیدن می كند . دلم آنقدر بلند بلند می تپد كه بهت زده می دوم تا از لای انگشتان ِ كودكان، خداوند را برگیرم. كجایی یونس؟ صدای مرا می شنوی؟..."
هر که مادرباشد بهتر می فهمد که من چه میگویم...
وقتی خود را به جای... اصلا شرم دارم که خود را به جای رباب بگذارم ...به قول فروغ" خوب می دانم "نام آن کبوتری که از قلبم رمیده ایمانست"*... خیلی دورم از خدافرسنگها دورم اما می دانم خدا به خاطر وجودآن همه فرشته ای که عطرحضورشان فضا را پر کرده است ،آن فضا را اینقدر برایم شفاف و معنوی کرده است...
پسرم؛

نمی دانم وقتی این نوشته ها را می خوانی وقتی که می توانی بخوانی و درک کنی،وقتی بتوانی بخوانی و درک کنی وشک کنی و انتخاب کنی آن وقت، باور ها و ارزش ها در کجای زندگیت قرار دارند .در صدرند یا چون بیمه نامه ای درقفسه ی کتابهایت یا فقط در شب های احیا و عاشورا و تاسوعای هرسال تا سال بعد و بعد و بعد ؟؟؟و شاید هم ... نه زبانم لال می شود....از اندوه این فکر می میرم...
ولی اینرا می دانم که عشق حسین هرگز نمی تواند از زندگیت رنگ ببازد عشق حسین که ثارلله ست که خون خداست .آری ثارالله نام مناسبی است برای صاحب گهوارهای که کرامتش شفا میدهد فرشته را... عشق حسین در تارو پود همه ما تنیده شده ست و غارتگر زمان هم نمی تواند این عشق بزرگ را از ما بگیرد هرگز نمی تواند...
و امروز عاشوراست ...

پدربزرگ و مادر بزرگ به همراه دایی احمد و دایی محمود به سرزمین پدری رفته اند. من و تو و خواهران عزیزم (سلیمه،طاهره و سمیه ) و عمو مهدی و ضحای کوچکشان در هوایی نسبتا سرد به زیارت فرزند حسین می رویم برای عرض تسلیت به پیشگاهش . ماشین عمو مهدی را پایینتر از میدان شاهزاده قاسم پارک می کنیم و از همانجا به صف عزادران می پیوندیم . امسال چشمانم بیشتر از هر وقت دیگری به کودکان و نوزادانی برمی خورد که هریک سهمی دراین عزاداری دارند.



کودکانی که با شوق فراوان ، به یاد لبان تشنه حسین و یارانش شربت ها را بین عزاداران پخش می کنند.و با قامت کوچکشان به یاد فداکاریها و شجاعتهای علمدار کربلا ، بازوان کوچکشان را به زیر علمها حلقه می کنند.نمادی از علمدار می شوند و علم حسین بر دوش می گیرند.


و محو حقیقتی می شوند که درک زود هنگامش برای ذهن کوچکشان بی نهایت زوداست


و تو پسرم آنروز باز هم در خیل جمعیت به خوابی عمیق فرو رفته ای

صدای طبل ودمام گهگاهی آرامشت را به هم می زند ...
صدای اذان که از مناره ها پخش می شود تو چشمان نافذت را به رویم می گشایی ...


پدربزرگ و عمو مجید و همسرش هم حضور دارند.



هنوز پشت درهای بسته مانده ایم ومن نماز ظهر عاشورا را قضا کرده ام و تورا واسطه قرار داده ام میان خود و خدای خود که مرا ببخشد و از سرتقصیراتم بگذرد خدایی که در دعاها میخوانمش"خدایی که همه فخرم اینست که تو پروردگارم هستی و همه عزتم اینست که بنده ات باشم" و حسین را واسطه می کنم میان خود و خدایم که تورا در صف یاران حسینش قرار دهد...

نماز تمام می شود درها گشوده می شوند و ما دوباره به صف عزادارن مشتاق می پیوندیم

و باز هم لحظه های ناب


و کودکانی که مرا بیشتر از هر وقت دیگری به سمت خود می کشانند


و حضور خانواده ارامنه ای که مرا بی اختیار به یاد عبدالله آن مرد نصرانی می اندازد که در روز پیوند ازدواج با دختر مورد علاقه اش که مسلمان است و شرط ازدواجش مسلمان شدن عبدالله است ، ندای "هل من ناصرن ینصرنی" حسین را می شنود، از عشق زمینیش می گذرد و می رود تا به حسین بپیوندد ، دیر می رسد ولی به حقیقت میرسد و "آنجا حقیقت را در زنجیر ، حقیقت را بر سر نیزه ها می بیند"و حجت مسلمانیش حسین ابن علی می شود...

و حالا این پرچم سرخ یاد حسین است که لحظهای از اهتزاز نمیافتد و هر لحظه خون تازه شرف را در رگهای هر آزادهای مینشاند، حسین جان این خط سرخ ادامه گامهای خونین توست که مرز میان حق و باطل را ترسیم میکند و این فریاد بینهایت توست که تا ابد دل هر ظالمی را به لرزه درآورده است.

علی کوچک من ،همه وجودم
بی تابی نمی دانم چرا .. فضا برایت سنگینی می کند علی رغم میلم آنجا را ترک می کنیم و به خانه بر میگردیم.
امروز همگی میهمان سفره امام حسین هستیم در حسینیه ای که نزدیک منزل پدربزرگ است مثل همیشه عاشق سفره امام حسین ، غذای نذری و...
تو به خوابی عمیق فرو رفته ای ومن در کنار تو هر از گاهی از گونه های لطیفت بوسه ی می گیرم و خدا را سپاسگزار بودنت هستم...
............................
ساعت 6 بعد از ظهر است و اینک 100 روز است که من یک مادرم و تورا دراین روزپر از ماتم و اندوه به خدای بزرگ می سپارم تو که به خدای من بیشتر از من نزدیکتری از جانب من
"روی ماه خداوند را ببوس"
"امروز به تو فکر میکنم
به زمانی که چشم گشودی
و آغوش زمان ضربان قلبش را با تو یکی نمود
و آنگاه دنیایم با تو آغاز شد
به آنروز که دنیا صدای گریه کودکی را شنید که امروز بهانه برای خندیدن من است...
اینک نگاهت را قاب می گیرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگی می بخشد.
امروز روز توست…امروز را با هم لبخند می زنیم
امروز که تولد توست
برای تو َبرای چشمهای تو
هدیه ام ناقابل است
خاطراتی از فرداهامان
برای بودنت
و من َ در هر تولد تو
باز زنده می شوم...
امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق فریاد میزنم:
به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر"
سلام گل همیشه بهارم سلام بهتر از "تمام شعر های ناب "
امروز یک سال از پیوند روح من و تو میگذره . 9 ماه در دنیای پر رمزو راز رحم و 3 ماه در بهشت زمینیت.یک سال پیش مث اینروزا اومدی در بطن وجودم و مهمون دلم شدی . شدی همدم شب و روزم و امروز 91 روزه که مهمون آشیانمون هستی ، رونق کلبه مون و با اومدنت مصفا کردی دلامون رو به یمن قدمت که لازمه توی پست جداگانه از قدمت بگم که چقدر برامون مبارک بود...
چقدر با زبون دلامون حرفها به هم زدیم چقدر باهم خاطره داریم سخت و شیرین .

امروز وارد فصل دوم زندگیت شدی . فصل اول تلفیقی بود از تابستان گرم و شرجی و پاییز رنگارنگ و لطیف و خش خش برگای خزون و فصل دوم تلفیقی از بارون پاییزی و زمستان سرد و تاریک .یک ماهه دیگه رو با هم به آغوش خاطرات میسپاریم ...

فصل دوم رو در حالی آغاز می کنی که مصادف شده با اول محرم. در این ماه امام حسین جد بزرگوار ما(طبق شجره نامه ما سید حسینی هستیم) یکی از بزرگترین مردان خدا به همراه هفتادو تن از یاران عزیزش به شهادت رسیدند. به همین دلیل در این پست به حرمت این عزیزان از هرگونه زیباسازی خودداری می کنم.

پسر گلم امروز در آستانه ورود به 4 ماهگی ،برای اطمینان از سلامتیت به اتفاق مامان جون رفتیم مطب دکتر.خدارو شکر همه چیز مث همیشه رضایت بخش بود و مسیر راه هموار برای طی کردن مراحل رشد:
قد 64 سانت، وزن 6600 و دور سر هم 41سانت.
یه قلب کوچک سالم که مث ساعت کار می کرد و صدای تیک تاکش همدم شبانه های منه و یه ریه و گوش و حلق و بینی سالم که همه وظایفشون رو به نحو احسن انجام می دن و یه مادر خوشحال و راضی و شکرگزار از سلامتی دلبندش.
در مورد ختنه کردنت با پزشکای زیادی مشورت کردم توی نت جستجو کردم و اکثریت متفق القول موافق با ختنه در سنین بالای 2 سال بودندولی پزشک خودت نظرش این بود که باید تا قبل از اینکه به شکم برگردی ختنه بشی؛ هنوز تصمیمی در اینباره نگرفتیم منتظرم بابایی بیاد و بعد تصمیم بگیریم.

به خانه بر می گردیم و مروری می کنیم بر تازه ترین خبرها از آخرین پیشرفت هات:
تازگیا صدات آهنگین تر از قبل شده و صدای "ب ب بووووو" هم به الفبای سخنوریت اضافه شده. گریه هات هم همینطور همراه با اندکی ناز و عشوه که بعضا جنبه تشر به خودش می گیره و اون موقع هایی اتفاق می افته که واسه چند لحظه حواسم پرت میشه و "اغو" هاتو پاسخ نمیدم و به تریج فبای مبارک بر می خوره و...
دیروز برای اولین بار با صدای بلند خندیدی و از اون لحظه تا الان همچنان در کف تکرارش موندم.
چندروزیه داری تلاش می کنی خودتو برگردونی ولی هنوز موفق نشدی به تنهایی اینکارو انجام بدی ولی به کمک من و مامان جون بر میگردی و روی شکم می خوابی با اینکه یه بالش نرم میذارم زیر سینه ت تا بهت فشار نیاد ولی بخاطر نفخ شدیدی که داری انگار به شکم و قفسه سینه ت فشار میاد و زودی می زنی زیر گریه منم زیاد اصرار نمی کنم و برت می گردونم. ولی بازم وقتی تو گهواره ت می خوابونمت دستاتو محکم به لبه گهوارت می گیری پاهاتو می کشی و سعی می کنی با شکم بلندشی .منو میگی از خوشحالی بال بال میزنم.
هزار ماشالله دستات اینقد قوی شده که وقتی عروسکا و جغجغه تو یا انگشتهامو تو دستت می ذارم محکم نگهشون میداری و وقتی من میکشم تو هم به سمت خودت می کشی . یه دفعه یکیشونو محکم زدی به صورتت فقط خدا رحم کرد که به چشمت نخورد و الا من خودمو نمی بخشیدم(ای مامان بد!!!) مامان جون کلی سرزنشم کرد...
وقتی دستاتو میگیرم و محکم تکون میدم( مث دست دادن های دوستی مردونه مردونه) انقد میخندی که غش می کنی دل منم ضعف میره مامانی...
عاشق اینی که ببرمت بالا در امتداد صورتم و چونه هاتو ببوسم و تو بخندی و من حظ کنم و قلقکت کنم.
عضلات گردنتم قوی تراز قبل شده و بهتر و آزادانه تر می تونی بچرخونیشون.
مبهوت صدای سشوار و جاروبرقی هستی. عاشق آهنگ علی کوچولو (مخصوصا وقتی خودم باهاش می خونم) و آهنگ ماشین هوش ضحی جون که ترکیبی از صدای استارت زدن ماشین و چنتا آهنگ بامزه هست، و کلی براش دست و پا میشکنی. جالبه از ابتدای تولد تا حالا با موسیقی های سنتی آروم راحت می خوابی. شاید به این علت که من در دوران بارداری بیشتر موزیک آروم گوش می کردم.

از فردا قراره آزمون های تقویت هوش رو با هم شروع کنیم . مطمئنم سربلندم می کنی پسر باهوشم.در پست بعدی حتما نتیجه این آزمون رو به سمع و نظر مبارکتون می رسونم.
بعضی از لباسات دیگه واست کوچیک شده بعضی هاشونو حتی یه بارم نپوشیدی و دیگه هم نمی تونی بپوشی. چند روز پیش که داشتم لباساتو جمع می کردم که واست یادگاری برشون دارم، یاد اونروزی افتادم که لباسای سایز صفر ست بیمارستانتو خریدیم وقتی نگاش کردم به فروشنده گفتم اینکه اندازه لباس عروسکه اونم به خنده گفت مگه فکر کردی میخوای بچه غول به دنیا بیاری. وقتی لباساتو تنت کردیم و تو درش غرق شدی تازه به افکارم خندیدم و کلی هم خیطم کردی. اونروزا باورم نمیشد که یه روزی بیاد اینقد بزرگ بشی که این لباسا دیگه تنت نره.

خدا رو هزار مرتبه شکر که همیشه مراقب فرشته کوچولوی من بودی حتی اون موقع هایی که هردو مون خواب بودیم . خدایا ممنون که همه چی خوب پیش میره. خدایا ازت ممنونم بخاطر نعمت های بی پایانت بخاطر وجود پسرم و همسر مهربانم و خانواده گرم و صمیمی ام.
خدای خوبم ای مهربانترین مهربانان خیلی دوست دارم خیلی


عالم عشق توچیزی دیگراست
محشرم نام تو نامت محشراست
ماه محرم بر عاشقان و عزاداران راستین حسين تسليت باد


از من به تو آهنگ خوش زندگیم سلام:
بازم یه غروب پاییز بازم بارون وبازم دستای پر مهر خدا که همیشه هست بالای سرمون و نمی ذاره آب تو دل آدم تکون بخوره.
بارون که میاد من حالم خوبه شاید دلیلش اینکه منو ازین پیچ وخم زندگی به دشت پر از خاطره های کودکیم میبره...
...می بره به اجاق نفتی و کتری آب و بوی شلغم و فلفلی داغ ومنقل خونه قدیمیه مادربزرگ وسیب زمینی و بلوط پخته زیر آتیشش و... و به حیاط مرکزی دنج و حوض وسطش و یه هفت سالگیه محض و ترانه های کودکانه و دویدن زیر بارونای توی کوچه وجمع کردن یاس هایی که زمین رو فرش کرده وعطرش توی فضا پیچیده و فریادهای مامان جونم وخنده های کودکانه من و بعد یه سرماخوردگی حسابی و قرص و دوا و آمپول و نرفتن به مدرسه و خوابیدن زیر لحاف و صدای شر شر بارون زیر ناودونی ...

الان دیگه نه از اون اجاق نفتی خبریه نه از کتری آب و نه حتی عطرو بوی شلغم هایی که همیشه زمستونا براه بود. مامان بزرگ سالهاست به آسمونا سفر کرده روحش شاد. ازاون حیاط مرکزی که همه ی کودکی من بود هم دیگه خبری نیست . تنها سهم من از بارون تماشا کردنش
" پشت قاب شيشه ی پنجره ای که شبای منو با خود مي بره
جايی که گذشته هام مثل تصوير از تو باغش مي گذره"
الان با همه ی وجودم فریاد های مادرم رو درک می کنم . الان که دیگه سالهاست از هفت سالگیم فاصله گرفتم و خود کودکی در آغوش دارم که
"اگه یک شب دیگه
زیر بارونا قدم زدی بدون
که تمام فکر من پیش تو بود
مثل تو تو زندگیم هیچکی نبود"
الان می فهمم که همه ی لذت اون دویدن ها رو به چه قیمتی می خریدم.به اندازه تشویشی که توی دل مامانم بوجود می آوردم. .اصلانمی خوام بگم دوست دارم قد آغوشم باشی برعکس دوست دارم هر روز بال وپربگیری تا اوج از امروز تا فرداها ...
![]()
من می خوام که هرچه زودتر بزرگ بشی و کودکی کنی، بدوی و خنده های مستانه سر بدی وبدونی هربار که تو گامی به جلو بر می داری من به رویاهام نزدیکتر میشم .

فقط باید یه مادر باشی که درک کنی چی میگم.باید مادر باشی که بفهمی وقتی میگن پاره تن یعنی چی . یعنی جزیی از وجود که حتی تصویر جداییش هم توی ذهن جا نمیشه.
باید مادر باشی تا معنای اشک شوق یه مادر رو بفهمی وقتی کودکش رو می بینه که تا دو ماه و اندی پیش نمی تونست حتی مشتای بسته شو باز کنه و تنها رفلکسش گرفتن اشیایی بود که بزور می خواستن مشت گره کرده ش رو باز کنن، حالا اینقدر قوی شده که میله گهواره شو کاملا آگاهانه محکم میگیره و سعی داره با شکم بلند بشه ، دستی که قراره بعدها دست خیلیا رو بگیره .

باید مادر باشی تا بفهمی خوشترین آهنگ زندگیت می تونه صدای کودکانه ی عزیزت باشه که در گوشت طنین اندازه از گریه های آغازینش گرفته تا گریه های بی قراریش تا گریه های گرسنگی تا ناز و عشو ه های کودکانه تا گریه های منقطعی که کم کم جاش رو به آواز کبوتر گونه ای میده که اینروزا کاملا می شه باهاش یه موزیک ریتمیک ساخت(اَ یَ یَ یَ گَ گَ گَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ) تا خنده های بی صدا ش تا صدای سکوتش وقتی در بهت این جهان تازه ی سیاه وسفید که هنوز درک درستی ازش نداره، بسر میبره و... "
تنها باید مادر باشی که لمس کنی معنی واقعی عشق رو و از درک این واژه لذت ببری
باید مادر بود تا فهمید واژه ها کم میارن برای توصیف حتی یک لحظه ش.
و حالا...
من یک مادرم
و بالنده به خویش از اینکه به موجود نازنینی چون تو زندگی بخشیده است.

پسرم علی ،قشنگ ترین تجربه زندگیم ، بیا و
"لحظه اي با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم
شعری هم صداي بارون رنگ سبز جنگل و آبي دريا
قصه ای به رنگ و عطر قصه های عاشقای دنيا
از يه لحظه تا هميشه، ميشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا
کوچه پس کوچه شهر و با خيالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه ای با من باش"
و...
" به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم
تن من پاره ای از آن تن توست
و قشنگترين شبای پر ستاره شب توست "
سه شنبه یکم آذر مــــــــاه سال یکهزار و سیصد و نود خورشیدی
ساعت ٦،١٠ بعد ازظهر یک غروب پاییزیه بارونی
