با خدا آغاز...

هر روز برایت از امروز می نویسم ،
در پناه خدایی که در این نزدیکیست...
![]() |
|
![]() |
برای پسرم علی، آهنگ خوش زندگیم

هر روز برایت از امروز می نویسم ،
در پناه خدایی که در این نزدیکیست...
مادرم!
عزیزتر از جانم تا همیشه مفتخرم به زاده ی تو بودن.هرگز افتخاری بالاتر از این نداشته ام در تمام زندگی ام...که از ریشه ی تو ام... بر دست های خش خورده ات هزاران بوسه می زنم.جانم فدای بیقراری های مادرانه ات...روزت مبارک
امروز که دندان های خردمندیم به غایت رشد کرده اند و ....و امروز که خود مادرم،می فهمم که تو چه آزمونهای دشواری را می گذراندی. مادر عزیزم!آیا می توانم چون تو مادری بی همتا باشم و با دل خونین لب خندان بیاورم همچو جام؟زیر بار ناملایمات خم شوم اما خم به ابرو نیاورم و باز عاشق باشم و نور ببخشم ؟مؤمنانه؟چونان تو؟به هیچ نیاندیشم جز پرورش و بالندگی پسرم؟ می توانم آیا مادر...؟
بيش از اين هديهای برایت ندارم . می دانم تو دستهای همواره خالی ام را خواهی بخشيد...

مادرشوهر عزیز و خسته و دلسوزم، که روزهایی را که نوبت شماست که از علی مراقبت کنی، آنچنان از جان مایه می گذاری که پسرکم به دنبالت دلتنگ می شود و گریه می کند، که اگر مهربانی تو نبود، ادامه کار من امکان پذیر نبود...روزت مبارک ...
خدایا تو بهتر می دانی که طی این مرحله،بی همراهی اش ناممکن بود. سربلندش قرار ده در هر دو جهان.آمین
و شما همه زنان و مادران ایران زمین ، مادران باردار، مادران امیدوار و منتظر، مادران روزهای دور گذشته که دیگر نیستید، مادران روزهای دور آینده که هنوز نیامده اید، مادرانی که هرگز خود مادر نبوده اید اما چون مادران مهربان بوده اید و مادری کرده اید، و تمام انسان های مهربانی که مادرگونه مهر می ورزید روزتان مبارک.
پسر قشنگم ممنون که آمدی عمر و قلب من، گنجشکک من! عزیز دلم علی نازنینم ، اگر در شادباش این روز سهمی دارم، در پرتو نور وجود توست. وجودت مانا و مستدام باد....آمیــــــــــــــــــــــن
سلام شیرین من!
اگه يكروز دونستی كه روحت توی خونه جاش نمیشه ، اگرحالت رو نفهميدی، يكروز كه آسمون دلت شورگريه داشت کوله ت رو بردار و بزن به دل دشت. پسر كوچولوی دوست داشتنيت رو كه چال لپ هم داشت و يك بغل محبت صاف بي موج، بذار توی آغوشت و بوسه ای از موی عطرآگينش بردار. پيش از رفتن مطمئن شو كه جاش خوب و راحته ، اما او خوب مي تونه تماشا كنه جاده رو . بذار طبیعت سلولهای روحت رو شست و شو بده و زنده ت كنه. بذار سیلی بزنه بر هر چه دلتنگی و اضطراب و بدخلقی. بذار پاكت كنه. برای پسرت آواز بخون و مكث كن تا با اون صدای نازكش همراهيت كنه. وقتي خنده آسمونیش توی هوا پيچيد، دنيا برات آفتابي مي شه. خورشيد سعادت مي درخشه از ورای اونهمه ابردلتنگی... اگر مي خوای عاشق زمین بشی و خدای زمین ، پسرت رو با خودت به تماشا ببر. اگر مي خوای جهان رو با همه زيباییهاش درك كنی، كودكت رو دوست داشته باش و اونوقت اجازه بده که مهرت به او در گوشه گوشه دنیات جاری بشه چون رود...

پسرم، پسرک شیرینم! سعی کردم از کوچکترین نشانه های طبیعت بهره بگیرم وگوش جان بدم به آنچه که فرزند من رو پیوند بده به رابطه ای طبیعی! پس تو هم گوش بسپار پا به پای مادرت...
هیچوقت فکر نمیکردم یک روزی معلم بشم و کسی این روز رو بهم تبریک بگه و همچنان به این فکر میکنم چه جالب که من بین اینهمه شغل یهو معلم شدم!
چقدر دلم هوای شاگردای قدیمم رو کرده... شاگردایی که با همه محرومیتهایی که داشتن بعضی هاشون الان توی بهترین دانشگاه ها و بهترین رشته ها تحصیل می کنند (مهسا مهندس شیمی شیراز ،شهلا پزشکی تهران ،شبنم مهندسی الکترونیک شیراز، راضیه و پروین و بهار مدیریت شیراز،بهاره روانشناسی تهران ، فاطمه فیزیک بوشهر، صوفیا حقوق شیراز، سارا مهندسی نفت ماهشهر وابسته به دانشگاه امیرکبیر و خیلیها دیگه که الان حضور ذهن ندارم )و بعد از گذشت چند سال از فارغ التحصیلی شون هنوزم که هنوزه منو شرمنده لطف و مهربونیشون می کنند به پیشواز میرن و برام اس ام اس تبریک میفرستن یا اونایی که با یه دسته گل ساده که دنیا دنیا احساس دوست داشتن و قدردانی رو ضمیمه ش کرده بودن ، به مدرسه می اومدن وبرای دیدنم پشت در کلاس منتظر... خیلی حس قشنگیه به خدااا...
دلم میخواد بگم بهشون دخترای گلم این کارها از دانش اموزای اینجا برنمیاد !باور کنید نه من و نه هیچ معلم دیگه هیچوقت هیچ انتظاری از شماها نداشتیم نداریم جز یه احترام خشک و خالی همین !!!!باور کنید اینجا ...شیراز ... بله شیراز... اونم مدرسه ای توی منطقه مرفه نشین و مثلا متمدن رفتارهایی ازشون سر میزنه چنان وقیح و بی ادبانه(در کلمه نمیگنجه) و ناهنجار حقیقتا ناهنجار .... بهتره نگم که همه خستگی یه روز کاری توی تنم میمونه و با خودم به خونه میارم خدارو شکر که سال تحصیلی داره تموم میشه ... از قدر نشناسیشون که وقتی توی راهرومعلم پارسالشون رو میبینند(من که بماند که تازه کارم اینجا) اینقدر با تعجب خیره نگاه میکنند که انگار دارند به این فکر میکنند که این خانوم رو کجا دیده ام؟! و انگار نه انگار که یک سال تحصیلی داشتی بهشون درس میدادی!!!
دخترای گلم بابت همه ی تبریکهای صمیمانه و غافلگیرانتون متشکرم! این تشکر ازته ته ِ دلمه و با همه ی احساسم تشکر میکنم..
روز معلم بر پدر شوهر مهربان و دوست داشتنی خودم ،بر معلم عزیزم خانم پرهیزگار(معلم ریاضی دوره راهنماییم که بخش عمده ای از ایدئولوژیم رو مدیون طرز تفکر ایشون هستم ) بر استاد ارجمندم جناب دکتر حسینی که هرچند در دانشگاه تدریس میکنند اما مث معلمی دلسوز از آموخته هاشون به دیگران می آموختن ، برملیحه خانوم گل (مامان ماهان عزیزم ) که درسهای زیادی ازشون گرفتم ،بر شهره ، الهام و ندا و همه دوستان عزیزی که متاسفانه ادرسی ازشون ندارم و مدتهاست از شون بی خبرم..و بر دوستا وخواهرای مهربونم مهناز ،فریبا، ارمغان ،گیتی ، سیمین ،سارا و فرنیای عزیزم که با اس ام اس شون سورپرایزم کردن.(.هر سال اونا پیشدستی می کنن ) مبارک![]()
![]()
![]()
و یک تبریک ویژه مخصوص مامان عزیزم..مامانی عاشقتم..شما بهترین معلم زندگی ام هستین ..ببخشید به خاطر همه زحتمهایی که توی همه این سالها بهتون دادم ببخشید گاهی اگه بداخلاقی می کنم ..میدونم که مثل همیشه درکم میکنید و میگذرید ... دستای رنج کشیده ت رو که مث دستای خسته و آزرده از مشق بچه های دبستانی شده می بوسم ...
و بر دستان همه شما معلمان دلسوز و پر کار مخصوصا عزیزانی که در مناطق محروم کشورمون خدمت می کنند بوسه ای از سر مهر و قدردانی میزنم ![]()
![]()
![]()

حرفهایی از جنس تصویر
( بوستان شقایق - پارک محله ای منزل باباجون)
سلام به تو و نگاه تو پسرم در دمادم جدایی گاهبگاهمان که هر بارش به تولدی دوباره برای تو می ماند و زجر زایشی برای من!
انقدر دیر می یام که مدتی طول می کشه که دستام به لمس دگمه های کیبورد و پیدا کردن ضرباهنگ معمول نوشتاریم اخت بشه.دوباره اومدم اینجا باز کن منم ... منم مامانت ،مامان همون پسرک ناز طلایی ام !!!یعنی قراره اینقدر زود بزرگ بشی مامان؟ منی که اینروزها اون لذتی رو که باید از لحظه لحظه بزرگ شدنت ببرم رو نبردم... اینکه مامان مجبوره چند ساعتی از روز رو کنارت نباشه بزرگترین علت این نیومدنها و ندیدنها و لذت نبردنهاست...
هنوز در ابتدای راهيم؛ راهي كه پايانش ؟؟؟؟... اما در 17 ماه گذشته خوب ياد گرفته م كه مادر يعني صبر. من هم عجله ای برای پيمودن راه طولانی پيش رو ندارم. با اين يادداشت فقط مي خواستم كمي در افتخاری كه توی چشمهات با بو كشيدن این گل درخشيد سهيم باشم... مي خواستم بگم كه چقدر برای تلاش هات ارزش قائلم!و برای مهربونیای تو ضحای خوشگلم خواهر زاده شیرینم که گاهی وقتا فراموش می کنم تو فقط یکسال از علی بزرگتری!!! انقدرکه بزرگ منشی و مهربان مثل همین امروز که همه محبتت رونثار علی کردی همه عروسکات رو دادی بهش که آرومش کنی. من که خوب از احساس مالکیت فرشته هابه وسایلشون توی این سن خبر دارم فدای همه مهربونیات بشم خوشگلم .دنیا با وجود تو هیچی کم نداره گل نازم...

يك ارديبهشت ديگه از راه رسيد ...پسر كوچولوم داره وارد نهمين ماه زندگيش مي شه و آسمون با آبي ترين لبخندش به من سلام مي كنه...


"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است،
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه؟
چه کسی پشت درختان است؟"(سهراب)
"تیستوی سبز انگشتی" من! که با اومدنت با دستای جادوییت دنیامو سبز کردی همه زندگیمو همه لحظه هامو !!!اینروزها هر روز صبح زود با آوازهای دلاورم بيدار مي شم. بايد چهره خوش اخلاق و صبورت رو ببيني. با اون مشت كوچولو كه توی حلقت فرو رفته و به قدری آرام و دلپذير كه دلم مي خواد همه وجودت رو يه يكباره قورت بدم! وقتي حوصله ت به جا باشه بسيار صبوری و صبح هم كه باشه امكان نداره کسی بتونه لبخند و تحمل فرشته وارت رو ازت بگيره. وقتي از بيدار بودنم مطمئن مي شی شروع مي كنی به آواز خوني و نرمش صبحگاهي. براي اينكه مزاحم خواب بقیه نشیم با هم دردل مي كنيم و ريز ريز مي خنديم. یکم ماساژت مي دم و برات شعر مي خونم. گاهي نامردی نمي كنی و اجازه ميدی به کارام برسم . ساعت ۹ كه مي شه دوباره خواب مي یاد و توی چشمهای نازت لونه مي کنه. چه عاشق اين چشمهای تشنه خواب و زلالت هستم مامانی! يكي دو ساعتی رو خوب مي خوابی. بعد از اون روزمون شروع مي شه. يه روز با همه بدو بدوهاش...
دوست داری در طی روز بازی كنی، با ما حرف بزنی، دالي بازی كنی، هرچیزی رو بجوی ،گوشهای خودت رو بکشی موسيقی گوش كنی، به شعرهايی كه برات مي خونيم گوش بدی، جيغ بزنی و زمزمه كنی و ماما بگی، با بابایی کشتی بگيری، چيزی رو پيدا كنی هرچیز ریزی که سرانگشتای لطیفت رو به چالش بکشونه و بعد با دهانت مزه كنی، برای عكس هايی كه مي گيريم ژست بگيری و چنگ زدن رو برای پیش رفتن تمرين كنی .بعضي روزها به قدری بي حوصله مي شی كه فقط با زبان بي زبانی غر می زنی.گاهي که مجبور میشم تركت كنم مامان جان وقتي لبهای كوچكت رو بر مي چينی كه گريه كنی، اگر سنگ هم باشه دلش آب مي شه از غصه بزرگی كه توی نگاهت مي بينه! شب كه آرام آرام روی شهر پرده مي كشه و دوباره به خواب مي ره، روز كاری من تازه شروع می شه. كارم معمولا تا ساعتی بعد از نيمه شب ادامه پيدا مي كنه... بعد هم كه به اميد خوابيدن به رختخواب مي رم، اون رو يك آرزو می يابم، اینروزا خواب شبانه خوبی نداری و مي شه گاهي تا دهها بار بيدار میشی و احساس گرسنگي میکنی و قبل از تكميل پرس غذای سفارشی بخوابی!
پسر کوچولوی شیرینم !!!کوچولویی که به زودی زود هشت ماهه می شی اینروزا در تب و تاب کشف شگفتی های جهان سر از پا نمی شناسی .(عکسا و مطالب مربوط به پیشرفتهای هفت و هشت ماهگیت رو توی پست جداگونه میگذارم)گذشت اون زمان که روی زمین می موندی و غر می زدی! حالاهمش در حال صعودی. از هر شی عمودی برای گرفتن وبرخاستن استفاده می کنی. حالا این شی می تونه شلوار من باشه یا نخ دندان توی دست بابا وحیدت!!! وقتی موفق می شی برای خودت حرف می زنی و به زبان مخصوص خودت، خودت رو تشویق می کنی که می شه یک چنین چیزی: "ددد، با ب ب، م م دو دا! " خسته نمیشی، باز نمی ایستی، از شوق و شادیت کم نمی شه. وول می خوری، می اندازی، می کوبی، آواز می خونی، گاز می گیری، زور می زنی، می کشی، می جنبی! سیر نمی شم از این موجود با پشتکار و یکدنده و شجاع!
عزیزم! همین حالا که دارم این کلمات رو خطاب به تو می نویسم، به روی شکم دراز کشیدی و موهای عروسکت رو می کنی! عروسکت هم که مثل خودت قهرمانه آخه هیچ به روی خودش نمیاره و اجازه می ده گاهی گوشش رو بجوی! تو هم معمولا دردهات رو به روت نمیاری و سعی می کنی شجاعانه تحمل کنی.


به تو می بالم، نه صرفا برای اینکه کاری رو زودتر و دیرتر از بقیه بچه ها انجام می دی، آخه دیر یا زود هر کس باید با خودش رقابت کنه. بهت می بالم برای اینکه به خودت ایمان داری و هرگز از تمرین و تلاش برای شناخت خودت و محیط زندگی ت دست بر نمی داری. قصد ندارم ادعا کنم که از بقیه بچه ها عاقل تر و باهوشتر هستی یا نیستی. این حرفها منو به یاد یه طنز تلخ می ندازه... نه عزیزم! اما انقدر تو رو می شناسم که بدونم فرد موفقی در زندگی ت می شی مثل بابات!مثل یه قهرمان با هر آنچه که بخواد سر راهت قرار بگیره مبارزه می کنی. این مهمه پسرم. هرگز امیدت رو از دست نده و از تلاشت فرو مگذار. دعا می کنم برات پسرم....
دوباره روزهای طولانی شروع شدند . خورشید می یاد و تا دامن بلندش رو بر سر شهر بكشه و بره بیش از دوازده ساعت كار می بره. به نظر می رسه كه مردم همه خوشحالند و منتظر روزهای طولانی تعطیلات تابستانی هستند كه با شكوه هرچه تمام تر اومدنش روجشن بگیرن.
اینروزاسعي مي كنم تا هر روز پياده روی رودر برنامه مون بگنجونم. تو هم يا در آغوش يا دركالسكه همراه قدمهام هستی(عکساش رو بعدا میذارم) . بنظرم به همون نسبت كه كالسكه ها دارای وسايل جانبی و حفاظتی هستند،به همون اندازه هم باید در ساختار شهری برای ترددشون پيش بينی های لازم انجام بشه که نشده .یکی نیست به این طراحان وبرنامه ریزهای شهری بگه باور بفرمائید كالسكه يك ژست دارندگي نيست! گمان كنم برای امنيت بيشتر كودكه ...
پسرم مرد کوچکم! سال نو شده و زمان هم نو. اونچه که یاد آوریش خوبه اینکه همیشه نمیشه زمان نویی داشت. حالا که نوید یک سال دیگه رو داری، تلاش کن تا ازلحظه لحظه هاش بهترین استفاده روببری .زود قد بکش، قدمهای لرزانت رو محکم کن، تجربه بیاموز و خوب فکر کن. تند تند بخند و در همون حال از زندگی ت لذت ببر و هرگز فراموش نکن که بی نهایت دوستت داریم.
عزیزم، سبک زندگی کن! اونچه را که می شه با پول دوباره خرید و جایگزین کرد مایه ناراحتی م نیست. اما لباسهایی که برات کوچک شده و من هنوز تو رو در اونها می بینم و حالا باید کنارشون بذارم ، به من فهموند حتی گاهی دل بستن به اونچه بار معنوی داره برات ،ممکنه انسان رو سنگین کنه! بعضی چیزها رو باید در خاطره و عکس و ذهن زنده نگه داشت و برای همیشه کنارشون گذاشت و سبکبار زندگی کرد همین...
عطف به پست قبلی خریدهای عیدت رو برات در ادامه مطلب میذارم باشد که باشی مستدام و ما سایه بان تو...

خالق بهار!
خالق همه آنچه خوب است!
خالق سبز آفرینش و نارنج
خالق عطر نسرین ها !
می فشارمت در آغوشم سبز ....

".... حالا علی کوچولو
سرگرم کاری سخته
کارش چیه؟ معلومه
سیب چیدن از درخته
سیبها رو دونه دونه
تو سبدها میچینه
شاید داره سیبها رو
برای ما میچینه
علی کوچولو ! نیفتی
از بالای نردبون
_ مواظبم! میدونم
محکمه پام روی اون ...."
شعر از ترانههای شیموشیموی ناصر کشاورز؛ که به جای شیموهاش میخونم علی و نمی دونی چقدر ذوق می کنی تو !...
گلم! همیشه فکر میکردم منزوی و امینپورها بودن، فروغ و سهراب و مشیری بودن ها ؛ حالا فکر میکنم کشاورز و شعباننژادها بودن، عــالمی داره!
"زنگوله پا کنار جو راه میره
زیر درختهای هلو راه میره
جست می زنه روی دو پا
می زنه زیر شاخهها
از رو درخت، چند تا هلو
گیر میکنه به شاخ او
باغ هلو که ساکته همیشه
پر از صدای حرف و خنده میشه
زنگوله پا باغ رو به هم میزنه
شده درختی که قدم میزنه"
شعر از افسانه شعباننژاد
...........................................................
نمایشگاه کتاب نزدیکه و می خوام علاوه بر خریدهای خودم برای تو هم دلی از عزا درآرم و برای یک سالت آذوقه فرهنگی جمع کنم. من تا به حال به بخش مربوط به بچه ها در نمایشگاه سر نزده ام و خیلی اورینته نیستم. از آنجا که هر بار به قصد خرید برای خودم از خانه بیرون می رم، ناخودآگاه سر از بوتیک لباس بچه و اسباب بازی فروشی و... درمی آرم و همه دار و ندارمون صرف خرید برای توی نفس می شه، می ترسم با لیست کتابهای مورد علاقه م عزم نمایشگاه کنم و با یک بغل کتاب بزبزقندی و کدوقلقله زن برگردم!
...........................................................
پی نوشت: شیرین شیرینم! سفر نامه رو نوشتم و همینطور شرح حال هفت ماهگیتو می ترسم حرفام از دهن بیفته ولی یه عالمه عکس از اونور سال تا اینور سال دارم از سفر و ایام عید از غذا خوردنهای خوشمزه ت ازعیدیهات از اتاقت که خیلی دوسش داری اینروزها و.... ولی نتونستم آپلود کنم
.... این پست حس الانم بود و این عکس مربوط به 5 روز پیش یعنی در 225 روزگی .فعلا محض دستگرمی بپذیر از من
تابعد که بتونم همه عکسا رو آپلود کنم به همین زودی

قبل از هر چیز، از دوستان گلم که توی کامنت ها اظهار محبت کرده بودند ممنونم و واقعا به داشتن تک تکتون به خودم می بالم و خیلی عذر می خواهم که نگرانتون کردم.
این مدت به خاطر شرایط موجود اوضاع روحیم خیلی بهم ریخته بود به عوضش اومدم که خبر خوبی رو بدم: اولین دندون علی امروز درست در هفت ماه و نیمگی درآمد. هورررررررررررررررررررا. دندون پیشین سمت چپ فک پایین امروز لثه رو شکافت و جوانه زد. دلم می خواست ترس از میکرب نبود و یک دل سیر، دندونش روبوس می کردم!
تو این مدت لثه های خوشگلش یه کم متورم شده بود اما از دندون خبری نبود. آب دهانش زیاد شده و تمایلش به گاز گرفتن انگشتان ما نشان از دندونهایی می داد که تو راهن اما هنوز نرسیدن. بخاطر خارش لثه هاش خیلی اذیت شد و حسابی بهانه میگرفت . وقتی لثه هاش رو ماساژ میدم احساس میکنم که یه ذره آروم میشه.هویج دستش دادم جوونه پیاز ولی زیاد تحویلشون نمی گرفت .امروز وقتی داشتم بهش آب میدادم متوجه صداهایی شدم گوشامو تیز کردم دیدم بعلههههه صدای برخورد یک الماس درخشان با بلور لیوان . مبارک باشه فندق کوچولوی من
دعاهای دندانی:
الهی سی و دو دندان اصلیت درآید و آنقدر پیر شوی که دوباره دندان در بیاوری!الهی فرم و ردیفی و جنس دندانهایت نه به من برود و نه به بابایی بلکه به خاله سمیه برود و همیشه سالم باشد.الهی دندانهای دیگرت نیز به زودی و بی درد و بی دردسر درآیند و حالش را ببریم!
(کلا هر مادری هر چقدر هم که داعیه روشنفکری داشته باشد، در برخورد با یک سری از اتفاقات خوشایند در مورد بچه اش آنقدر ذوق می کند که کمی تا قسمتی پیرو مکتب شنگولیسم می شود که بندهای این دعا از مضامین بارز همین سندرم شنگولیسم مادرانه است!)
یوووووووووووووووووووووهو. بازم یادم افتاد که بچه م دندون درآورده، ذوقمرگ شدم!!!!!!!!(در اولین فرصت از نیشهای خوشملش عکس می گیرم البته اگه وروجک بذاره)
توضیحات:
عنوان این پست تحریف شده همون ضرب المثل معروف "بچه بادومه ، نوه مغز بادوم" با عرض معذرت از صاحبان این ضرب المثل من اعتقادی ندارم به این موضوع آخه بچه از پوست و خون خود آدمه و حتما عزیزتره
به خدا
منم سرگشته ی حیرانت ای دوست...
به شهاب
من امروز لبریزم!
پر از خدا ،پر از بوی ملکوت!!!که مرا می برد به اوج صداقت ها ...مادرانه ها
قدمهایت استوار و وجودت جاودان شهاب جان! برای مادرت داد بزن خوشبختم ....داد بزن هستم تا تو هستی و زندگی می کنم تا "شقایق هست" ...فریاد کن حتی اگر درد داری !
شهاب عزیز
" بهار ... این مظهر تولد و سرسبزی دوباره آمد تا به تو بگوید اگر نمی شود همیشه سبز ماند ... می شود دوباره سبز شد"
............................
به پسرک مامان ،کوچولوی شیرین
تو مهربان بمان، چون هميشهات. تو مستانه بخند كه خندههای تو روشني ست. تو ساده بمان، كه سادگيات ، پاکی ات تلالو زيباييهای پنهان هستي ست. تو همين گونه كه هستي بمان! كه همين گونه كه هستي قابل ستايشی!
...........................
عزیزکم این روزها حال خوشی نداریم یه حس رخوت به وجود هممون رخنه کرده که من هم استثنا نیستم.هفته ای که گذشت هفته سخت و نفس گیری بود برای همه فامیل حتی فامیلای دورمون. و همه این ناراحتی ها رو من ریختم توی شیر و دادم به خوردت و نتیجه ش این شد که تقریبا همه شبا رو ناآروم بودی.منو ببخش مامانی قشنگم، منو ببخش کوچولوی دل مامان!!!نه اونقدر خوشحالم كه ياد دلتنگيهام نباشم و نه انقدر نگران كه از دستای معجزه گر خدا به هيجان نيام. نه انقدر بيقرار كه لحظهشماری كنم برای اومدن به اینجا و نه اونطور بيخيال كه اینروزها رو رصد نكنم ولی قول میدم به خاطر تو هم که شده به زندگی برگردم قول میدم!
به دوستان گلم
پنجره ها را باز می کنم و زل می زنم به پنجره های خانه هایتان وبرای آنها که هستند دست تکان می دهم.نامه هایتان را باز می کنم ویکی یکی می خوانم وبا تک تکشان غرق لذت می شوم. لذتی مثل غوطه ور شدن در یک آب زلال....هیچ چیز بهتر از یک دوست نمی تواند عصر کشدار و غم بار یک جمعه تنهایی رابرایت شیرین کند. دوستی که خبر آمدنش توی کسل وخسته را با اشتیاق به آشپزخانه می کشاند تا چای دم کنی وشیرینی ها را بیاوری بگذاری تا دلت هوایی بخورد دوستی که اگر هر روز هم بیاید حضورش دوست داشتنی است وشیرین.انگار خیلی وقت است چنین ماجرایی نشنیده ام.خیلی وقت!!!
.....................................
به لطف خدا و دعاهای خیر شما حال شهاب خیلی بهتر از روزای قبله . با اینکه رنگش خیلی خیلی زرد و پریده ست ولی خدارو شکر همینکه می تونه صحبت کنه بدون کمک بشینه خودش خیلی جای امیدواریه . داروهاشو عوض کردن و خدارو شکر تا الان خوب جواب داده دکتراش گفتن اگه به داروها خوب پاسخ بده فعلا تا مدتی می تونن بیماریش رو کنترل کنن .هیچ کس نمی دونه خدا چه تقدیری رو رقم زده برامون و ما راضیم به رضاش. کسی چه می دونه شهاب تا کی باید تن تنومندش رو بسپره به تخت اون اتاق بدون نورو اون دالانهای طولانی بیمارستان تا کی باید نگاه های منتظر مامانش رو تحمل کنه برای فقط یه قاشق سوپ خوردن!!! نمی دونم نمی دونم .... ولی همینکه می دونیم داره نفس میکشه اونم یه هوای سالم رو ،برامون کافیه. از همتون بخاطر همدردی خالصانه تون سپاسگزارم و از همتون التماس دعا دارم همیشه ...هنوز...و ببخشید اگه خاطر عزیزتون رو مکدر کردم.تو این روزای بی رمق وبلاگ نویسی ، توی این روزا که یه جوری احساس سکون می کنم سعی می کنم به زودی شما و پسرم رو به یه پست شاد میهمان کنم ... بیشتر از همیشه دوستتون دارم به اندازه عشق![]()
پ.ن١
دوست عزیزم مامان ماهان عشق ممنون از لینکی که معرفی کردی ."دیروز محل هبوط باور و اعتقاد بود برای من" اگر بدانی تا چه حد احساس رهایی می کنم اگر بدانی...
پن.ن 2
دوست گلم مامان کوثر و علی نازنین و و همینطور شما دوست عزیزم مامان نیایش عزیز اینروزها عجیب به شما فکر می کنم و صبوریتان را تحسین می کنم عمیققققق...
خدایا حالم رو چنان خوب کن که بیام و بنویسم ؛ دست و دلم هم به نوشتن نميره. حرفهای نگفته زياد داشتم، دارم؛ از سفر با یه دنیا خاطره، از این یک ماه قشنگی که گذشت و شاهد پیشرفتهای پسرکم بودم از عیدیهاش از عکسای اتاق و وسایل پسرم که خیلی وقته قولش رو دادم که بذارم از تجربیات قشنگ غذا خوردنش که بهترین لذتهارو به هردو مون میداد...
خدایا دلم برای دوستام تنگ شده خیلی زیاد دوستایی که اگه چندروز به خونه هاشون سر نمی زدم دلتنگشون می شدم و وقتی بعد از چند روز می آمدم وکلید میانداختم که در رو باز کنم حالم خوب می شد وروحم تازه.
خدایا امشب رو واسم چنان خوب کن و حالم رو چنان دگرگون که بیام و به همشون سر بزنم. خدایا زمان رو برام نگهدار امشب
پ.ن
دوستای گلم ببخشید اگه نظراتتون رو بدون پاسخ تایید می کنم. روی ماه همتون و نی نی هاو فرشته های ماهتون رو می بوسم.لطفا نظری هم به پست قبلی بندازید. التماس دعا دارم از همگیتون
برای تو مینویسم ای عزیز سالهای دور و نزدیك، برای تو كه شیشه قلبت را دیدهام و عطر صداقت معصومانهات در مشامم ماندگار است، برای تو و آن روح كودكیات مینویسم، برای آن قلب كوچكت كه زود میگیرد و این روزها زودتر از آن میشكند، برای آن كودك درونت، كه پرنشاط است و زلال، برای تو و سادگیات مینویسم. مینویسم كه بی مهری دنیا را به دل نگیری .
به دل نگیر خوب من! به دل نگیر نازنین!
برایت نوشتم كه بدانی عزیزی، همچنان كه هستی عزیزی، برای من و بسیار دیگری، و بیشك خودت خوب میدانی...خدا کند که خوب شوی. چرا كه شایسته آرامش است دل دریاییات؛ و بدانی که چه اندازه برای آن دل دریایی و خندههای شادمانه و موج غریب مهربانی چشمهایت دل تنگم، فقط خدا میداند
دوستداشتنیام! تمام دفترهای پنهان من برای تو، خط به خطش محرم چشمهایت! فقط به شرط آنكه بدانم آرام میگیری،آرام می گیرد روح بلندت که الان داردحتی نا نوشته هایم را می خواند .
شهر به من لبخند می زند، همه کوچه ها سرشار از عطر خوش شکوفه های بهاری،
" ریه را از ابدیت پر و خالی" می کنم....
تپش قلبت به همراه شکوفه های بهارصورتی پوش همواره پر از طراوت و تازگی ، نازک دلت همیشه خوش و سلامت .
عکسهای عید پارسال رو که مرور می کنم، احساس می کنم چه راه درازی رو آمده ایم. سال گذشته، با همه سختی ها و خوبی ها و فراز و نشیب هاش گذشت. من ایمان دارم که امسال، برای همه سال بهتری است. پر از اتفاق های خوب و شاد. چیزی ته دلم، به لطافت بال زدن پروانه ها می لرزه و بشارت می ده که امسال، به لطف خدا سال دیگری است.
از 6 نوروزی که زیر یک سقف بودیم، این سومین هفت سینی بود که توی خونه خودمون چیدیم. سه سال دیگه رو ازچند روز قبل از عید مهمون خونه باباجون بودیم . دو شب قبل از سال تحویل هفت سینمون رو چیدیدم.من و تو و خاله سلیمه و خدا و ماهی ها...

یقین دارم این زیباترین هفت سینی بود که توی زندگی مشترک داشتیم،کوچک و پر روح، به یمن آمدن تو...
سلام بر عزیزهای همیشه و هنوز من!
نوروز ،شاید همه چیز باشد
از شیرینی گس کودکی
تاتلخی موقت موهای نقره ای
نوروز،شاید
رویای مکرری باشد در خواب
خواب زندگی !!!

و هفت سین!
که هر کدام نشانی هستند از آرزوهای ما در سال جدید. سین هایی که سفرههای نوروزی را با آنها تزئین میکنیم. سینهایی که هر کدام نشانی هستند از بینشان خاطرات و فرهنگ کهن این سرزمین. سینهایی که به دور هم جمع میشوند تا در کنار دعای یا مقلب القلوب و الاحوال خواندن و قرآن به دست گرفتن بزرگترها و خواندن دیوان حافظ جلوهای دیگر به خود میگیرند. سینهایی که متبرک میشوند با دعای تحویل سال...
یکسال دیگر از جوانیم گذشت...
من آرامتر شده ام ...شاید صاف تر...در شب تولد م سخت در اندیشه ی فردایم...در تب و تاب سفر...در تلاش برای تحقق هزاران آرزو...من همیشه پراز امیدم...همیشه صبور
(به علت پایین بودن سرعت نت عکس خرید عیدت و کادو هات رودر پست های بعد میگذارم)
..........................................................................
پی نوشت ١.
چه خوب که با تولدم بهار را برایتان به ارمغان می آورم. برای همه دوستانی که خواهند پرسید چند ساله شده ام :
من تا الان تنها 6 ماه و ٢٢روز و ١٨ساعت و٢٢ قیقه و ١٥ ثانیه را زندگی کرده ام و از لحظه به بعد همه روزها روز تولد منست و این پست فقط یک بهانه است....
پی نوشت ٢.
در این ساعتهای پایانی سال کهنه سالی که ٣٦٤ روز پیش نو بود:
به خدا: چه شبها نشستم به بیسر و ته خواندن و بحث توی بحث آوردن و فکرهای بیهوده بافتن که تو را انکار کنم! ،که چه را جاگزینت کنم! اما به خداییت قسم که آخر قبول نکردم ته قلبم! یعنی نتوانستم هنوز کوچکترین گره که بیفتد به کلاف زندگیم، کلافه و تنها خدا خدا خدا میکنم بیامان و منتظرم از آن بالا نگاهم کنی! زود نگاهم نکنی و جوابم ندهی، نذر هم میکنم هنوز!
به گلم: تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ... وجود نازکت آزرده ی گزند مباد. مباد. مباد. تو را به خدا مباد! دردت به جانم! خیالم را خوش کن که خوبی همیشه خوب!
شیشه هارا برق انداختم و پرده ها را آویزان...ملافه های سفید می رقصند در باد...خانه را تکاندم به تمامی. تنگ ماهی با سه تا ماهی (سرخ و سفید و ابلق) ... سیب برق انداختم و چیدمش توی کاسه لاجوردی و هی زیر لب می خوانم..." خوش به حال سبزه ها و دانه ها"..سبزه و سنبل و سیر و سماق و سنجد و سمنو را هم نیز... اولین هفت سینت راقبل از تحویل سال من و تو و خاله سلیمه بودیم وخدا و ماهی ها والبته حاجی فیروز( عکسهایش را بعدا می گذارم)هفت سین اصلی را فردا پهن می کنیم هرچه شاعرانه تر هرچه عارفانه تر
در کنار"چشمهها و دشتها"
در کنار "دانهها و سبزهها"
در کنار " غنچههای نیمهباز"
درکنار "دختر میخک که میخندد به ناز"
در کنار "جام لبریز از شراب"
در کنار "آفتاب..."
.. یک آن دلم خواست حیاطی داشته باشم که بیایم توی حیاط و دستانم را پیوند بزنم به درخت بعد از فکر کودکانه ام خندیدم ...گیرم که دستانم را پیوند زدم دلم را چه کنم...؟نگاهم را هم...؟...
پی نوشت ٣.
به همه دوستانم : اگر فروردین بوی خاک خیس و شببو را از لای در برایتان فرستاد یا به سراغتان آمد مرا هم یاد کنید ...وهمه ی دوستان عزیزی که لبخندشان را چند صباحیست ندیدم،" یک بار دگر خانهات آباد! بگو سیب ..."
دوست داشتم سال نو را بعد از تحویل به خانه هایتان بیایم و یکایک تبریک بگویم اما عازم سفرم سفری به دشت های سرسبز جنوب . به لطف نت لاک پشتیم نتوانستم عرض ادبی کنم به شما که مایه دلگرمیم بودید در این ٦ ماه و با نظرات پرمهرتان دلگرمم کردید مرا تا ملکوت هم بردید !!! از همه دوستانی که کامنت گذاشتند و نمی توانم الان به خانه هایشان بیایم و پاسخ محبتشان عذر خواهی می کنم و عذر خواهی می کنم که نظراتشان را بی پاسخ گذاشتم .برمی گردم و پاسخ محبت یکاکتان را خواهم داد..دلم را گرو میگذارم که بدانید دل کندنم هیچ آسان نیست...
پی نوشت ٤.
سال نو ، از آغوش پرمهر خداوند فرا ميرسد، شكوفايی مجدد طبيعت و ورود به سال جديد را به شما تبريك می گويم و سالی توام با آرامش ، اقتدار و خلاقيت برای شما وخانواده محترم از خالق يكتا خواستارم .
بهار بهترين بهانه برای آغاز وآغاز بهترين بهانه برای زيستن... آغاز بهار بر شما مبارک
"باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخههای شسته، بارانخورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ دانهها و سبزهها
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
خوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بهحالِ جام لبریز از شراب
خوش بهحالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمیپوشی به کام
بادۀ رنگین نمیبینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تُهیست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفترنگش میشود هفتاد رنگ"
پی نوشت ٥.
خدایا فردا می آیم زل می زنم به چشمهایت و می خواهم" که حال من نیز خوب باشد،که حال همه مان خوب باشد که دگرگونم سازی به بهترین دگرگونی ها..."آمین.
فرازی از دعای تحویل سال به ترجمه من
فرخنده باد بر شما مقدم نوروز , جاودانه ترين جشن روزگار

باز هم صفحه هاي تقويم به آخر رسيد و روزهای آخر سال هم از راه! باز هم يكسال گذشت و رفت و ما مونديم و كارهامون...
سال نود، تو هم خیالت خوش! تو سال من بودی ،سال من و پسرم!
باورم نمیشه این همون جوجه پنبه ای هست که سال پیش گوشه ی دلم جا کرده بود!!!
الان چندساعته نشستم و زل زدم به این صفحه تا دو سه خط بنویسم که اگه یه روزی خوندی بفهمی حال الانم رو ...
ببخش اگه تلخم...
خاکستری ام
حس ام رو می گم، خاکستری و بکر. چیزی شبیه قالب جدید وبلاگم، شایدآبی آرام قدیمش مناسب حال و هوای روحی و شرایط زندگیمون بود آرام اما مملو از هیجان (پارادوکس قشنگه زندگیم) و تلاشی فزاینده برای رسیدن به موقعیت فعلیمون...
نمیدونم از 10 روز پیش به این طرف چه چیزهایی تغییر کرد که من رو به این حس ناب رسوند.
من برای تک تک این احساساتم ارزش قائلم و معتقدم این ها بخش بزرگی از هویت من هستند، ولی براشون یه فایل جدا باز کردم، که باشند و ابراز بشند ولی در محدوده خودشون، من باید به فایل های دیگه شخصیتم هم برسم.دیروز که دستم در گرمای دست کوچک تو آرام گرفته بود به تو فکر می کردم و به نتایج خوبی هم رسیدم، از مرور تجربیات این 15 ماه اخیرمون که هردوحس بزرگ شدن داریم، و من حس مدیریت کردن محدودیت ها، حس بالا رفتن توکل و دست یافتنی تر شدن معبود، بالا رفتن اعتماد به نفس، چرا که با حداقل ها مسیر زندگیون رو دوباره میسازیم.
تجربه خوبی بود "قشنگ ترین تجربه"
حتی تجربه اولین روز جدایی چند ساعتمون ...
"هوا بس ناجوانمردانه سرد است" . عزیزت دستش رو دور گردنت حلقه کرده و حاضر نیست ازت دل بکنه حاضر نیستی ازش دل بکنی ولی مجبوری بری این راهیه که خودت انتخاب کردی و بایدبری تا تهش ....
اولین روز بعد از قریب یکسال... بعد از اینهمه سال بازم استرس اولین روز کاری باهاته . مدرسه جدید دانش آموزای جدید و کادر جدید با افکاری متفاوت از اونچه تا الان باهاش مواجه بودی ...به هرحال خوب گذشت بعد از چند ساعت تلاشی دوباره با افکاری در هم و برهم که در حال پروازه بی قراری بی قراره دیدنی و در آغوش کشیدنی (اعتراف می کنم توی هفته ای که گذشت با همه وجدان کاری که در خودم سراغم دارم نتونستم همه افکارم رو معطوف به کلاس درس کنم. بیشتر حواسم به چند خیابون پایینتربودوبه فرشته ای که در انتظار آغوشم) ، خسته به خونه میرسی ، چقدر لذت بخشه که می بینی آسانسور طبقه همکف و آماده است . سریع میپری توش و با خودت عهد میبیندی همیشه دگمه طبقه همکف رو قبل از پیاده شدن فشار بدی ، شاید یه آدم خسته دیگه هم در اشتیاق دیدن دلبندش از آماده بودن آسانسور به اندازه تو خوشحال بشه...عروسکت هاج و واج مونده فقط نگاهت می کنه شایدم قهره باهات .یهویی خودش رومیندازه توی بغلت موهاتو میکشه از شوق؛ تو درد میکشی درد می کشی اما میخندی ذوب می شی درش...
کاش انقدر زندگی روسخت نمی گرفتم. کاش این حس کمال گرایی تا این حد در وجودم زبانه نمی کشید.کاش هنوز مثل دو ساله های مغرور لجباز استقلال طلب دایم برای انجام هر کاری نمی گفتم خودم... خودم... خودم!
اینروزها دارم به خودم امید میدم که زود همه چی به راهش میافته و دیگه لازم نیست هر روز نگرانِ تصمیمهای بزرگی باشم که دارم برای زندگیم میگیرم. اونوقت دوباره بلد میشم با هر شیطنتت پسرم حس کنم درست وسط بهشتم .! ... خسته ام ازاین دنیای آدم بزرگ ها! از اونا که همیشه کارهای بزرگی دارن ولی نه وقتش رو دارن و نه تجربهشو!!! که بوی بارونو بفهمن. اونا که انگار بار همه دنیا روی شونههاشونه ولی نمیتونن اسب بچهشون بشن. نه بلدن از هیچ شعری سر در بیارن اگه زبون بچگونه باشه که هیچ اصلا در شأن اونا نیست!!! می خوام خودم باشم و فقط حواسم به تردی شاخه گلم باشه... همین
....................................................................
پ.ن-امشب ٤شنبه سوری بود بیایم و در این 6 روز باقی مونده از سال بوسه بزنیم بر زمین .برای اینکه هستیم که بودیم که خواهیم ماند .در جشن آتش زردی رو هدیه کنیم بر سرخی ... به رسم قدیم و دعا کنیم برای باز شدن گره ها ...شمعی روشن کنیم تا طلوع صبح ...بخندیم ..شاد باشیم و نیت کنیم ..حافظ بخونیم و دلامون رو دریایی کنیم .در زمان پریدن از آتش ( حتی از روی یه شمع ) با هم بخونیم : "زردی من از تو، سرخی تو از من"
مطهر و پاک بشیم ..
بهار میرسد، نگاه کن!
سلام علی خوشمزه خوردنی چلوندنی باب دندون من!
این اواخر وقتی چیزی می خوردیم، خیلی رقت انگیز مسیر حرکت قاشق رو به سمت دهان نگاه می کردی و به آدم زل می زدی و یا سعی می کردی غذا رو از دستمون بقاپی ! دلم کباب می شد ولی چه میکردم وقتی دکترت تا پایان شش ماهگی هر نوع خوراکی غیر شیر و مولتی ویتامین رو قدغن کرده بود. دکترت می گفت که حتی چشیدن غذا سیستم ایمنیت رو تحریک می کنه این اواخر اینقدر ملتمسانه نگاهم می کردی که وسوسه میشدم کمی لبت رو تر کنم.بالاخره شش ماهگی به سلامتی به پایان رسید و با ورود به ماه هفتم به دنیای خوراکی های رنگارنگ و تجربیات جدیدرسیدیم.

برای شروع تغذیه کمکی با دکترت مشورت کردم. دکتر توصیه ش اینه که هفته اول فرنی و هفته دوم حریره بادام. در هفته اول فرنی ابتدا با آب درست بشه و بعد هر دو روز در میان 50 سی سی شیر جایگزین آب بشه تا ضمن ده روز تمام 250 سی سی آب تشکیل دهنده فرنی، با شیر جایگزین بشه. به نظرم با توجه به دستور غذایی پشت کارت واکسیناسیون که مصرف سوپ رودر ماه هفتم مجاز می دونه ، این برنامه غذایی بیش از حد محافظه کارانه است. به هرحال تا الان طبق دستور غذایی دکتر پیش رفتم . تا به حال، فرنی با شیر پاستوریزه همراه با یک تکه موز داخلش به عنوان طعم دهنده ( موزش رو بهت نمی دم)، و آب جوشیده خنک شده میل فرمودید. روزی سه بار غذای کمکی می خوری هربار یه قاشق و ناگفته نماند که به خاطر وجود شکر در فرنی ، ماشالله شیطنتت سه برابر شده!!!. طبق برنامه، به مرور حریره بادام، سوپ، پوره و.. در این ماه به برنامه غذاییت اضافه می شه .
خدارو شکر شروع خوبی بود دوست دارم لذت خوردنت همینجور بمونه، تموم نشه ..
بقیه ماجرا رو از زبون خودت می شنویم...
فراتر از خیال من،تمام اشتیاق من
اسیر ذره ذره ی تو گشته ام
تمام ذره های آفتاب من، تمام التهاب من!
سلام
قدیم ترها، وقتی کسی به من می گفت که یه بچه 6 ماهه داره به نظرم بچه اش بزرگ می آمد. مثل بچگی هام که فکر می کردم هجده سالگی اوج بزرگسالی و سی سالگی پایان جوانیه ولی الان که علی 6 ماهه رو می بینم که هنوز چقدر کوچیکه و چه راه درازی پیش رو دارم. مشکل اصلی اینه که آدم 9 ماه بارداری رو با مشقت پشت سر می گذاره و تازه روز زایمان کنتور صفر می شه و دوباره روز از نو روزی از نو، بچه یک روزه حساب می شه نه9 ماهه! خوب از این بحث فلسفی خارج بشیم...

از شیرین کاریها و مهارتهای حرکتی جدیدت هم بنویسم که ...(این پست یه پست فشرده ست )


روزای واکسیناسیونت روزای نفسگیر زندگیمه!واکسنهای لعنتی رو هم زدیم خدارو شکریه شش ماهی راحتیم.صبح روزچهارشنبه دهم اسفند با عمو مهدی رفتیم درمانگاه. صدای گریه بچه ها از اتاق معاینه میومد .گل پسرم بغض کرده و متوحش شده بوداز این هیاهو.در گوشت گفتم: مامان جان، من بهت قول می دم که دیگه نذارم به تو هیچ واکسنی بزنن. ما فقط اومدیم راجع به پوف پوف های خوشمزه با آقای دکتر حرف بزنیم. بهت قول می دم باشه؟فورا بغضت رو خوردی و خندیدی .فدات بشم مامانی حرفام رو عالی میفهمی!
به نظر من بعضی شغلا قساوت خاصی میخواد مثلا واکسنزنی بهداشت!! موندم اون خانومه چهجوری میتونه روزی اونهمه جیغ جیگرخراش فرشته رو بشنوه؟ تازه با مامانایی که گوشه چشمشون اشک جمع شده هم بلند بداخلاقی کنه؟... به خدا، هربار واکسن زدنت یک قدم منو به مرگ نزدیک می کنه. خدا رو شکر، این بار بر خلاف دو بار گذشته از پادرد بعد از تزریق و گریه های جگرسوز خبری نبود. ولی به هر حال، وقت تزریق طبق معمول هر دو پا به پای هم اشک ریختیم. پای پسرم سوراخ شد و قلب من... اومدیم خونه حالت خوب بود تا غروب که کم کم تب همراه با دردت شروع شد . تک تک سلولهای این تن بینوات درد میکردانگار. شب تا صبح هم تب کردی و من مردم... مردم و زنده شدم.درد پاهات تا روز بعد هم ادامه داشت ...
خداروشکر نموداررشدت طبق معمول صعود کرده بود به نمودار بالاتر هزار ماشالله، البته نسبت به ماه گذشته جهشی نداشتی ولی خداروشکر همچنان در جاده سلامت هستی (قد 5/68سانت ، وزن 8300 گرم، دور سر 45 سانت)
به خاطر اولین سرماخوردگیت رفتیم دکتر. ولی دکتر معتقد بود بیماریهای ویروسی دوره دارن نه دارو! و اصلا تا قبل از 6 ماهگی دارو نمیشه به فرشتهها داد. لابد علم پیشرفت کرده! بگذریم...
خسته م ازین شب و روز بیداری. تو بعد از گذروندن این کابوس انگارکه آزاد شده باشی از زندان ، بعد از هر جیغت که از سر شوق بود یه "ب" محکم می گفتی و یه نگاه به من ... ومن نگاه به روی ماهت میندازم و فکر میکنم من چه حق دارم که خسته باشم وقتی چشمای یه فرشته دنبالمه؟ ...
بهترین نعمت خـدا! بـا تـو، دیگـه از زندگـی چی میخوام؟!....

