با خدا آغاز...

هر روز برایت از امروز می نویسم ،
در پناه خدایی که در این نزدیکیست...
![]() |
|
![]() |
برای پسرم علی، آهنگ خوش زندگیم

هر روز برایت از امروز می نویسم ،
در پناه خدایی که در این نزدیکیست...
و بالاخره...
در یک روز گرم اما ابری تابستون،
یه جائی در همین نزدیکی ها ،
تو یه بیمارستان سبز و ساکت،

یه هیئت همراه

من و مامانمو

تا پشت در اتاق عمل همراهی کردن


و نفسها ی منتظران که پشت درهای بسته تو سینه ها حبس شده بود و تالا پ و تولوپ قلبها بود که پشت در صداش میومد ...
و من 6 ساعت بعد یعنی ساعت 6 بعد از ظهر روز 6/ 6/ 1390
در روزی که قرار نبود به دنیا بیام ،اومدم...
چند دقیقه ای منو تو آکواریم گذاشتن

و اینجا بود که من اولین جیغ زندگیم رو کشیدم...

و دومین جیغ بنفش زندگیمو وقتیکه چشمم برای اولین بار به مامانم افتاد...

فردای اونروز لباسای جینگول تنم کردن...

اولین واکسن زندگیمو هم زدن و
و برای اولین بار سوار ماشینم کردن و راهی خانه شدیم...

گوسفند قربونی کردن...

کیک و گل و شیرینی هم آوردن...


و من با احترام وارد خونه ی باباجونم(بابای مامانی) شدم

و اینگونه بود که پای من به دنیای بزرگترها باز شد...
و حالا من به مامان و بابا م قول دادم که باهاشون همکاری کنم تا هرچه زودتر بزرگ شم... یه قول مردونه ی مردونه...

راستی اینم مشخصات من در زمان تولدم:

و این داستان ادامه دارد...