قشنگ ترین تجربه

قشنگ ترین تجربه

برای پسرم علی، آهنگ خوش زندگیم

"معلم" شورِ ما افسردنی نیست!

این روزها که می گذرد برایم شیرینی دلپذیری دارد. چه چیزها که از تو کوچولوی دلنشینم یاد می گیرم! از تو آموخته ام که : اگرچه شبی را با کم خوابی و دردهای کولیکی سر کرده باشم ، باز هم صبح که شد می توانم به روی دنیا بخندم. اگر دیگران من را به حال خودم رها کردند، زار نزنم و با هر چه که اطرافم هست شاد باشم حتی اگر یک جعبه ساده ی کفش باشد. اینکه اگر کسی آزارم داد اعتراض کنم و حقم را از او بگیرم! اما دلم همچو آینه صاف باشد و بی هیچ کینه ای، اگر رفع اختلاف شد به او بخندم! و و عاقبت اینکه زمانی که در کنار عزیزانم و در امنیت هستم و زمانی که گرسنه و خسته نیستم و می دانم که انسانهای اطرافم هم خوشحالند، حتی اگر از دارایی دنیا چیزی نداشته باشم کاملا احساس خرسندی و خوشبختی کنم و برای شاد بودن دنبال دلیل دیگری نگردم (این همان نکته ای است که گاهی که در آغوشم می گیرمت در چشمهای زیبایت می خوانم). پسرم اصول اخلاقی کودکانه ات را تو با خود از بهشت فرازمینی ات آورده ای، و من هیچ از این که مدام شاگردی ات را بکنم و فلسفه و حقیقت زندگی را درک کنم، سیر نمی شوم!

"خوش به حال باد

که گونه هایت را لمس می کند

کاش مرا باد می آفریدند

تو را برگ درختی خلق می کردند؛

عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!

در هم می پیچند و عاشق تر می شوند..."

(در مسیر قلات-علی ،قاب پنجره ماشین ،جاده،باد و آفتاب-24 شهریور 91)

پی نوشت: پسرکم اینروزها بسیار شیرین زبانی می کند در حال تدوین جدولی از واژه های شیرینش هستم و همچنین سلکت کردن عکسهای یلدا. ببخشید اگر کمتر سر می زنم و نظرات پرمهرتون رو تائید نمی کنم . می خونمتون و می بوسمتون

[ شنبه 9 دی 1391 ] [ ] [ به قلم مامانــــــــی ] [موضوع : فصلی دیگر] [ ]
نگران قدمهایت مباش!

با تواَم ای شور، ای دلشوره ی شیرین!

انگار همین دیروز بود داشتم  با هات درد دل می کردم و با خودم می گفتم پسرم حالاکه با سرعت نیم کیلومتر در ساعت چار دست و پا میری و وسطش برمی‌گردی می‌شینی،حالا که دست به هر چیزی می‌گیری و بلند می‌شی و بعد خودت میای پایین می‌شینی،  از پله ها بالا و پائین میری ... و دیگه درست و حسابی پله ی  نشستن و برخاستن رو رد کردی، حالا می‌گم علی فقط بی‌کمک روی پا کوچولوهای خودش بایسته! علی فقط یک قدم بی کمک راه بره! ... کی می‌شه علی بدوه؟!! ...کی میشه  فقط به حرف‌هام یه‌طوری که خودم هم بفهمم جواب بده!!! و کلمه‌هایی که می‌گیم بگو رو واقعاً تکرار کنه ... علی فقط ........... می‌بینی گلم چه توقع‌ها که ازت نداشتیم! خب اینجوریه دیگه مامان! آدم تا بوده به سهمش از حالا راضی نبوده! تو هم دیر یا زود از پس همه ی  آرزوهای ما برمیای!

(راستی این سرعت نیم کیلومتر در ساعت رو نشستم واقعا حساب کردم‌ها! بالاخره این ریاضی باید به یه دردی می‌خورد؟!)

هیچ وقت فراموشم نمیشه 29 شهریور91 روزی که برای چند ثانیه دست کوچولوها رو ول دادی و تمرین تنها ایستادن کردی ...
آیا میشه که از یادم بره ٤ مهر 91  را ؟!هرگز هرگز هرگز! توی پارک شقایق نشسته بودیم من و تو ،مامان جون و خاله سلیمه و اسماء جون  .بابایی زنگ زده بود و تو به هوای گوشی موبایل(عشق اول و آخرت)  به امید گرفتنش از دست من ، با احتیاط دستت رو ول کردی تا برای چند دقیقه  بی‌تکیه‌گاه روی پا کوچولوهای خودت بایستی عزیزکم و دو قدم به طرف من بیای ،خودت رو بندازی توی آغوشم و من دوباره مست بشم از می ناب مادری و صدای جیغ  من و  اطرافیان که بی توجه به مکان، به هوا برخاست. تو هرگز این احساسم رو درک نخواهی کرد پسرک. این حس منو فقط یه مادر می تونه درک کنه.حتی خودِ من تا قبل از بچه دارشدن تقریبا حس هیچ مادری رو درک نمی کردم. اینقدر هیجانزده بودم  که همون شب توی همه ی دل مشغولیهای اونروزهام مثل هر مامانِ ندید بدیدِ دیگه، دوست داشتم اون لحظه ی ناب رو ثبت کنم.جاودانه کنم اون لحظه های خوشبختی رو .اون گام کوچک برداشته شده به سوی آغوش مادرت رو در آستانه ی سیزدهمین ماهگردِ حضورت در جهانِ هستی...
 و باز همین چند وقت پیش بود که با خودم می گفتم گلِ من! حالا که ماهها از ایستادن بدون کمک اشیا می گذره و به كمك دیوار یا لبه میز یا مبل ماهرانه به اطراف حرکت کنی .حالا که در کسری از ثانیه از مبل بالا میری و درست میشینی روی اوپن تا زهره من رو آب کنی (از اواخر سیزده ماهگی) و بعدش هم فاتحانه برای خودت دست می زنی ، هر زمان که دوست داشتی می تونی که به معنای واقعی کلمه "راه بری" ... و هر لحظه منتظر بودم و همه ی ایستادنها و در پی ِش، افتان و خیزانهات رو به جان خریدار!

 پسرم  هربار كه می بینم قدم دیگری در راه استقلال برداشته ای هُرمی از نگرانی و افتخار و غم و شادی بر وجودم جاری می شه . انگار درد تولد تو هرگز پایانی نخواهد داشت. این حس نامتناهی مادر بودن! انگار قراره تا ابد وجودم برای هر پیشرفت كوچكت در زندگی منقبض و نگرا ن بشه...

و بالاخره پسردوست داشتنی من ، در یک سال و3 ماه و 28 روزگی ، اولین قدمهاش رو بی وقفه برداشت ومسیری به طول تقریبا 5 متر رو یک نفس پیمود و اینبار صدای انفجار بمب شادی و هیجان اهالی خونه باباجون بود که در و دیوار خونه رو لرزوند به تمامی . و این بود داستان  به قول نیل آرمسترانگ  "یك گام كوچك برای یك انسان، و یك جهش عظیم برای بشریت".

(یلدای 91- خونه خاله سمیه)

 معجزه ی كوچك من!

پیش... پیشتر برو و هرگز نگران قدمهایت مباش و یادت بماند "اگر راه های این زمین نگذارند کنارت باشم، حتما پشت سرت خواهم بود ".

 پسرم، كوچولوی نازپروردِ مادر!

 جهانی فرا روی تو گسترده است و منتظر قدمهای کوچکت تا فتحش کنی. سفرهای پربار و متعددی را در طول زندگی طولانی ات برایت آرزومندم تا دنیا را بشناسی و دنیا هم تو را بشناسد.شاهزاده ی من بعضی چیزها هستند كه در قلب و روحمان به ودیعه نهاده شده اند. استعدادهامان را می گویم عزیز دلم! مبادا كه قدرت، ثروت یا شهرت تو را بر آن دارد كه از آنچه كه برای آن ساخته شده ای رو بر گردانی كه تو در قبال خودت و وجودت و داشته هایت مسئولی. بماند كه همین توانایی هم در واقع ابزار كارآمدی می تواند باشد و می شود كه تو را به جایگاهی كه لیاقتش را داری برساند. من و پدرت با تو هستیم و كوچكترین كاری كه از دستمان ساخته است این است كه آرزوهایمان را به گردن تو نیاویزم و اجازه دهیم خودت قالب گیری كنی حضورت را در جهانِ هستی...

 سربلند باشی پسرم!

مادرت

5 دی ماه 1391 ساعت 01:11 بامداد

[ جمعه 8 دی 1391 ] [ ] [ به قلم مامانــــــــی ] [موضوع : فصلی دیگر] [ ]
خوشه چین

بچه كه بودم گاهی بیشمار كار انجام می دادم تا از وظیفه خاصی معاف گردم....وظیفه ای كه چه بسا روزهای قبل آن، عادی بود. گمان می كردم بزرگتر كه شدم بهتر می شود اما در دهه چهارم زندگیم چنانچه 10 روز پیاپی هم در منزل باشم بدون شك اتو كردن در ساعات پایانی روز دهم و با احتمال بالاتر در ساعات ابتدایی روز یازدهم انجام خواهد شد.

حكایت نوشتن و ننوشتن این روزها ماهها و فصلها نیز حكایت همان كودكی است كه به نخ در رفته لباسش نیز توجه می كند بلكه فقط لحظاتی مشق شب را به تعویق بیندازد. هزار دلیل منطقی خواهم آورد برای این همه سستی...هزار دلیل منطقی با بی منطقی هر چه تمامتر....اما هیچ نیست به جز سكونی كه شاید درونیست...و انكه از دور نظاره گر است آن را نخواهد دید....اما هر چه هست بوده و برقرار است....

  نازنینم..می دانم  چندین ماه است كه جاودان نكردم روزهای با تو بودن را....اما باكی نیست چرا كه با همیم و بیش از پیش از بودن در كنار هم مملو از شادی هستیم....بهار گذشت، تابستان هم و پاییز راهم با هم مرور کردیم... به استقبال شب چله رفتیم....و با روی گشاده درب را بر روی ننه سرما بازکردیم.

دردانه خوش صحبتم....گذر زمان باز هم به من آموخت كه باید صبور باشم....بیاموزم كه چالشها می رود و جایش را به تعاملی عقلانی خواهد سپرد و این چرخه باز تكرار می شود....این روزها با هم گفتگوهای شیرین می كنیم...رابطه ای داریم دوستانه و جدای از مادر فرزندی...

و باز می دانی كه چندین ماه است بسان جیرجیركی شاد همه جا همه وقت  و به تنهایی آواز می خوانی و برای اشباح روی در و دیوار سخنرانی می کنی به چه شیرینی!

  پسرک مو خرمایی ام،  آیا فراموش كرده ام این همه توقع از پسرك 16 ماهه ، تنها از زیاده خواهی من بر می آید؟منصف نخواهم بود اگر اعتراف نکنم ...به قربان كلام شیرینت آنگاه كه می گویی "مامان"...روحم تازه می شود و همه ی دردهای عالم فراموشم... به فدای چشمانت آنگاه كه ریزشان می كنی و با خنده می گویی "اَه ه ه "....فقط بودنت می تواند دلیل محكمی باشد بر این شادی خوشه چین وار!!!!!

پسرم، كاستی های دیگر انسانها را بپذیر و با آنها از سر دوستی برخیز....من و پدرت رانیز در زمره دیگر انسانها قرار بده.

(15 آذر-پشت پنجره، میعادگاه پسرکم وقتی دالی موشه بازی می کند)

 پی نوشت١:یادم باشد که  نزدیک به 16 ماه از آن عصرگاه زیبا می گذرد....یادم باشد که پسرکم 16 ماه پیش آمد....نه از گریه و بیداد او خبری بود نه از فریاد و فغان من...گویی برای صلحی جاودانه آمده باشد....و بهترین خاطره سالهای زندگیم را رقم زد نازنینم...جعد موهایش همچنان بوی بهشت می دهد، نفسش زندگی ست....

پی نوشت ٢:راستی با عکسهای یلدا بر می گردم.(آقا یکی بیاد صورت من و شطرنجی کنه از بس بد قولی کردم خجالت)

 

[ يکشنبه 3 دی 1391 ] [ ] [ به قلم مامانــــــــی ] [موضوع : فصلی دیگر] [ ]
آغازی دوباره

*میان مشغله ها گم شده ام

                                                                 ولی

                                                                 دلم برای هوایتان همیشه بیکار است*

 تقدیم به تمام دوستان خوبم. ببخشید که دلای قشنگتون رو نگران کردم و بدونید که بیقرار بیقرارم برای اینکه دوباره برگردم...

همین که از حرف هاتون،خصوصی نوشت هاتون،کلی انرژی میگیرم...

همین که پیشم نیستین اما هستین...

همین که لمستون نمیکنم اما هستین...

همین که نمیتونم ببینمتون اما با حس اَم،حس ِتون میکنم...

همین که الان یه حلقه اشک چشمامو تار کرده...

 همین ها یعنی که خیلی دوسِتون دارم...خیلی هاااااا!

 شرمساری نوشت: از پست قبل ٤٠ تا نظر خوشجل تایید نشده دارم . تایید نمی کنم تا وقتی به تک تک خونه های مهربونی تون سر نزنم و روی ماه ِ دسته گلاتون رو نبینم.

 پاییزی نوشت :بازم رحمت خداست که همینجور داره سمت ما سرریز میشه بعدِ این روزای سختی که هیچ دلم نمی خواد ازش یاد کنم...بازم بارون زده نم نم،دارم عاشق میشم کم کم/بذار دستاتو تو دستام عزیز هر دم عزیز هر دم / شبا مستم زبوی تو خیالم کن ز روی تو/خرامون از خیال خود گذر کردم ز کوی تو...

 میرم دمِ پنجره می بینم کار از "نم نم بارون" گذشته رسیده به "شُرشُر"!

و قسم به نوشته های نیمه شبی ام که هنوز فرصت منتشرشدن در این خانه ی شیشه ای را نداشتند ،بر می گردم... 

دم دمای یه عصر بارونی پاییزی- ٢١/آذرماه/١٣٩١

ارادتمند همتون یک عدد مامان همیشه گرفتار و پسر خوشمزه ش که جونِ مامانشه

 

[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ ] [ به قلم مامانــــــــی ] [موضوع : مخاطب خاص] [ ]
*کتاب خوشگل من*

"کتاب خوشگل من"

 عنوان کتابیه که خاله سلیمه در تاریخ 20 مهر برای علی و همچنین یکی رو هم برای ضحی خریده. خاله سلیمه واقعا مهربانترین خاله دنیاست. جلوش مجبورم خودسانسوری کنم وگرنه به محض اینکه بگم چیزی برای علی می خوام بخرم، فردا می خردش! این کتاب رو به اضافه دو جلد باقیمونده از مجموعه 4 جلدی  "داینا" که روی سیسمونیش براش خریده بودم . همچنین دوتا پازل جایگذاری چوبی و یه سری ترانه های شاد کودکانه با زبان فارسی . سعی می کنم یه پست روبه این ترانه ها  اختصاص بدم  البته بعد از شنیدن کامل و موشکافی کل اثر .

 علی تازگیا به کتاب علاقمند شده . کتاب پارچه ایش رو می پرسته .مدیریت کامل انگشتای کوچولوش رو کامل در اختیار داره  و حالا دیگه یاد گرفته که برگ برگ ورق می زنه (قبلا فصل به فصل ورق می زدنیشخند)  وقتی که براش کتاب می خونیم در سکوت کامل گوش میده.ولی همچنان به خط کشیدن و رنگهای خوراکی انگشتی علاقه نشون نمیده ( توی پستای بعد بیشتر توضیح میدم)  ژست جالبش اینکه مشتش رو به چانه ش تکیه میده و انقدر به لبهای قصه گو  نگاه می کنه تا خوابش ببره قربونش برم ماچ. ولی این دلیل نمیشه که از کارهای دیگه ش باز بمونه و همچنان به شدت برای حرکات آکروباتیک و بازی های هیجانی نترس و پایه ست.

 ...و اما نتیجه ارزیابی این کتاب در نگاه اول لب خندی بود که روی لب هام نشست.شماروبه این میهمانی لبخند دعوت می کنم...


ادامه مطلب
[ يکشنبه 7 آبان 1391 ] [ ] [ به قلم مامانــــــــی ] [موضوع : آموزشی-تربیتی] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد