قشنگ ترین تجربه

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

شیرینتر از عسلم من هنوز به آن روزها فکر می کنم، به آن همدلی ها  به پنجره های بی پرده ای که آن روزها گشوده شدند و آغوش های زنانه ای که راهم دادند در خلوت مادرانگی شان. به آن نامه های رنگین که می رسید با اینکه صاحبانش را هرگز ندیدم. دلم می خواهد بدانی از آن روزها… یک عالمه دوست نتیجه حرفهای من با توست. این درست که نمی شناسمشان اما شاید همین بهترین قسمت قضیه باشد. وقتی می بینم که حرفهایم با تو در گوش جانشان طنین می افکند لذت می برم خوشحالم برای خودم که این همه آدم خوب را از جای جای این کره ی خاکی پیدا کرده ام و ممنونشان هستم که با همه ی دلمشغولیهایشان گاه به گاه به خانه کوچکم سری می زنند و پاسخم می گویند..  بعضی شان ...
22 مهر 1391

برای سپیده ی صبحم ***ضحی***

(زهرا-خاله سمیه (مامان ضحی)- ضحی-باغ پدربزرگ) برای تو عزیزِِِ ِجانم که با حضورت دنیای همه ی ما بهتر از آنی شد که پیش از این بود.   ضحای کوچک من،شیرین ِ شیرین زبانم !آنروزها  آمدنت برای همه ی ما یک تصور دلنشین و یک روزشمار معکوس شده بود .اشتياق برای ديدنت، بوسيدنت و دوستی با تو...و تو آمدی در سحرگاه چهاردهم رمضان در سپیده دم سوم شهریور ٨٩ ،وقت اذان صبح ...به گمانم حالا دیگر ضحای قصه ی ما خوب می داند که همه ی ما به داشتنش به خود می بالیم (تاریخ عکس :بیست مرداد) بانوی شهریوری من ! اما کسی دیگر هم هست که با تو حرفی دارد. آن چشمهای درشت و نگاه عمیقش را ببین که هم...
3 شهريور 1391

یادباد آن روزگاران یاد باد...

 7 سال پیش 25 مرداد شاد بودیم ازآنرو که جشن عروسی ما بود و امسال 25 مرداد شادیم ازاینکه با پسرمون همراه میشیم به دیاری آشنا به سرزمین روزگاران سرمستیم به رویای شیرین کودکی... در آستانه ی اولین سالروز تولد میوه ی شیرین درخت 7 ساله ی زندگیم... از 26 تا 30 مرداد به مسافرت میریم به باغ پدریم .جایی که میرم به هیچ نوع تکنولوژی دسترسی ندارم حتی تلفن همراه!با یک دنیا عکس و خاطره برمی گردیم اگر دعای خیرتون رو بدرقه ی راهمون کنید... راستی اینم بگم پسرم چندوقتیه درخت می بینه بی اختیار میگه "خـِت" و وقتی چیزی از دستش میافته میگه  "آخخخخ" و چه شیرین میگه شیرین گفتنی  ... پ.ن١: دوستان گلم این ماه، ماه پرت...
25 مرداد 1391

آوای دل...

هم و طن عزیز آذری ام : واژه تسلیت آنقدر با گوشهایمان این روزها آشنا شده که گاهی فراموش میکنیم باید بر زبان جاری اش کنیم دلی را تسلی میدهیم آنگاه که جر خدا یاری ندارد دستانمان آنقدر از شما دور است که جز دعا و کمکهای ناچیزمان چیزی برایتان نداریم آن را آغشته به تسلیتهایمان میکنیم هر چند خوب میدانیم مرهمی ست ناچیز بر زخم دلهایتان شرایط سخت است و دشوار ... تا حال نه درکش کردیم نه فهمیدیمش شبی که ما قران به سر میگذاشتیم شما خاک بر سر میگذاشتید دستانتان را به گرمی میفشاریم و بر چشم میگذاریم غیور مردانی زیر آواری جا مانده اند که روزی برای حفظش جان در کف گذاشتند میبوسیم این دستانی که آغشته به خاک و خون است انگاه ...
25 مرداد 1391

به نام پدر...

با پدرم: از روزهای طولانی و سختمان حرف نمی زنم. از قلوه سنگ ها و نا همواری های راهمان نمی گویم.حالا که در سنگر قلب یکدگر پناه جسته ایم، بازگویی دردها برای چه ؟که همه شان، همه آن ناگفته های دیگر هم زود در گرمای جان های عاشقمان ذوب می شود. خشنود و شادیم از داشته های کوچکمان. سیب دلکمان می تپد برای ذره ذره آرامش رخنه کرده در زندگیمان.. آفتاب می تابد دوباره روی پوستمان از پس ابرهاییکه مارادر گذر شکوهمندشان سلام می گویند،. .پدرم اگرچه  با این بالهای چروکیده، هرچند که خیس خورده اند و دیگر شاید به درد پریدن می دانم که نمی خورند، اما هنوز گرمی و دلارامی آغوشت با من است پدر و هنوز امیدواریم به عبور... پدرم !من لحظه ای ازآن عصرهای ه...
15 خرداد 1391

آنچه که ماندنیست...

شهاب  نازنینم، از دانه‌های اناری که به دهان نبردی، از دانه‌های تسبیحی که به ذکرهای مکرر مادرو خواهرانت چرخید و اجابت نشد، از نگاه ملتهب نگرانی که دیگر به دنبالت نیست، از ساحت مقدس پیشانی‌ات که دیگر مجال لبیک ندارد، بپرس! از درخشش چشمانت که مادرت را به  زیستن وا می‌داشت، و از صدای تیک تاک امیدبخش قلب بیمارت و از آغوشت که جان‌پناهش بود، بپرس! بیا و از همه آنچه که بود و از همه آنچه که دیگر نیست بپرس، برایت خواهند گفت که حدیث دلتنگی من و حدیث دلتنگی همه آنها که دوستشان داشتی و دوستت داشتند و لالایی هماره است به گوشمان تا ابد، تنها بهانه‌ای است واگویی مکرر این حدیث را... شهاب  نازنینم...
1 خرداد 1391

میم مثل مادر...

مادرم! عزیزتر از جانم تا همیشه مفتخرم به زاده ی تو بودن.هرگز افتخاری بالاتر از این نداشته ام در تمام زندگی ام...که از ریشه ی تو ام...  بر دست های خش خورده ات هزاران بوسه می زنم.جانم فدای بیقراری های مادرانه ات...روزت مبارک امروز که دندان های خردمندیم به غایت رشد کرده اند و ....و امروز که خود مادرم،می فهمم که تو چه آزمونهای دشواری را می گذراندی. مادر عزیزم!آیا می توانم چون تو مادری بی همتا باشم و با دل خونین لب خندان بیاورم همچو جام؟زیر بار ناملایمات خم شوم اما خم به ابرو نیاورم و باز عاشق باشم و نور ببخشم ؟مؤمنانه؟چونان تو؟به هیچ نیاندیشم جز پرورش و بالندگی پسرم؟ می توانم آیا مادر...؟ بيش از اين...
22 ارديبهشت 1391

روز معلم مبارک

 هیچوقت فکر نمیکردم یک روزی معلم بشم و کسی این روز رو بهم تبریک بگه و همچنان به این فکر میکنم چه جالب که  من بین اینهمه شغل یهو معلم شدم! چقدر دلم هوای شاگردای قدیمم رو کرده... شاگردایی که با همه محرومیتهایی که داشتن بعضی هاشون الان توی بهترین دانشگاه ها و  بهترین رشته ها تحصیل می کنند (مهسا مهندس شیمی شیراز ،شهلا پزشکی تهران ،شبنم مهندسی الکترونیک شیراز،  راضیه و پروین و بهار مدیریت  شیراز،بهاره روانشناسی تهران ، فاطمه فیزیک بوشهر، صوفیا حقوق شیراز،  سارا مهندسی نفت ماهشهر وابسته به دانشگاه امیرکبیر و خیلیها دیگه که الان حضور ذهن ندارم )و بعد از گذشت چند سال از فارغ التحصیلی شون هنوزم که هنوزه م...
11 ارديبهشت 1391

سال نو مبارک

سلام بر عزیزهای همیشه و هنوز من! نوروز ،شاید همه چیز باشد از شیرینی گس کودکی تاتلخی موقت موهای نقره ای نوروز،شاید رویای مکرری باشد در خواب خواب زندگی !!! و هفت سین! ‌که هر کدام نشانی هستند از آرزوهای ما در سال جدید. سین هایی که سفره‌های نوروزی را با آنها تزئین می‌کنیم. سین‌هایی که هر کدام نشانی هستند از بی‌نشان خاطرات و فرهنگ کهن این سرزمین. سین‌هایی که به دور هم جمع می‌شوند تا در کنار دعای یا مقلب القلوب و الاحوال خواندن و قرآن به دست گرفتن بزرگترها و خواندن دیوان حافظ جلوه‌ای دیگر به خود می‌گیرند. سین‌هایی که متبرک می‌شوند با دعای تحویل سال...    ...
1 فروردين 1391

به بهانه تولدم...

یکسال دیگر از جوانیم گذشت... من آرامتر شده ام ...شاید صاف تر...در شب تولد م سخت در اندیشه ی فردایم...در تب و تاب سفر...در تلاش برای تحقق هزاران آرزو...من همیشه پراز امیدم...همیشه صبور (به علت پایین بودن سرعت نت عکس خرید عیدت و کادو هات رودر پست های بعد میگذارم)  .......................................................................... پی نوشت ١. چه خوب که با تولدم بهار را برایتان به ارمغان می آورم. برای همه دوستانی که خواهند پرسید چند ساله شده ام : من تا الان  تنها 6 ماه و ٢٢روز و ١٨ساعت و٢٢ قیقه  و ١٥ ثانیه  را زندگی کرده ام  و از لحظه به بعد همه روزها روز تولد منست و این پست...
28 اسفند 1390